
از آفتاب غروبِ شکست می آمد
حامد حسین خانی
از آفتاب غروبِ شکست می آمد
قبیله ای که از آن دور دست می آمد
قبیله ای که به تکرارِ خویش می کوچید
گرفته نیمه ی خود را به دست می آمد
سواری از عطش خونِ عشق، سرخاسرخ
تناورانه از آن واحه مست می آمد
در آن میانه من و تو – تناقض مطلق-
که "نیست" خسته به دیدار "هست" می آمد
قبیله بود و خدا می ورزید و از معبد
صدای هلهله ی بت پرست می آمد
از آن برآمده قصری که ساختم با تو
همیشه زنگِ صدای نشست می آمد
از آن زمان دل من زود، زود می سوزد
چنانکه با همه ی تار و پود می سوزد
چنان بهار خزیدست در نی چوپان
که بر دهانِ چکاوک سرود می سوزد
نشسته ابر سیاهی میانِ حجم افق
بر آتش رخ ماه تو عود می سوزد
ستاره گم شده در مِه، قبیله سرگردان
چقدر چشم تو امشب کبود می سوزد
تمام فاصله بر دوش باد می رقصد
تمام مزرعه در بوی دود می سوزد
شبی که چشم تو بر ماه چیره خواهد شد
چه چشمها که به چشمِ تو خیره خواهد شد
پس از هجوم تماشا، کویر کوچک من
اگر تو ابر بمانی، جزیره خواهد شد
تو روشن همه ی آبهای دنیایی
که بی تو هستی خورشید تیره خواهد شد
همیشه عشق در انبار ابر تنهایی
برای روز مبادا ذخیره خواهد شد
اگر قبیله ی من با تو عشق می ورزد
همان حکایت کرمان و زیره خواهد شد.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir