
انتخاب
لولویی
(برداشتی چندگانه از روایتهای عاشورا)
1.
خواب دیدهام که عبور میکنم
از زمخت این وادی
و سرم در فراخوان نور از نور جشن خون می گیرد
میروم :
میروم که نماند تنم در روایتِ متنی این خلسه
و بماند اسم به احترام اسم
که مشغول شود به او در گذر رابطههای زمینیِ این باور
جامانده از من
میروم که باد نکند افکار ورمکردهی این شهر
روی دستشان
که شکل نگیرد روزهای جاهلی در امتداد مردهی این مردم
حق با من است پسرم با من علی
2.
کج کنی اگر راه رد میشوی از آشنای دلت
و در امتحان رو به فعل حسین رؤیت نمیکنی ابتدای نازکِ درسم را
و دستت .............. رد میکند منتهای قابل درسم را
که رد بشوی و بیفتی در باریکهی مبهم این حسرت
با خودت اگر که بیایی جُعّفی
برمیگردد ورق نابسودهی افکارت و برمیگردد
روح ِ وحشی این پایاب
تو خواه از سخنم پند گیر خواه ملال
3.
میتوانی بروی
و در لابهلایِ خرگوشیِ این خواب ِتهی
قدم بزنی با خود و با سایههای افتاده در فنجان ِتنت
یا نه
فکر بکنی اگر فردا در شمارش دهم
میتوانی سر در بیاوری از دقیقههای زنگیِ این ساعت این روز
و سرت
تنها سرت سر در بیاورد از چالههای پوسیدهی این افکار این قوم ِ
بگمراه قوم بهناحق حق شده
و دلت با من با من اگر باشد قُرُق میکند تاریخ نهایت را
انتخاب با توست
4.
کار دست دلت داده روزگارِ نابلد ِ شنیدههایت
وسوسه اگر غالب شود پرتاب میشوی به ری
به جای خودت حرف میزند همهی آرزوهای سگی
ای قوم
اگر نمیشنوی حرفم را رجوع کن به حرامهای
تخم گذاشته در تمایلاتت
به سؤال وجینشده در مغزت به کرم ِرشدکرده در
حوالی ِ نفسی که سر رفته از زمان خودش
خواهینخواهی حرفم با تو
5.
من از خودم سؤال که شود در این گودی در
این گاهِ قتل
شک نمیکند حتی دستار ِ پیچیده در نگاه ِ مرکبم
نه بین ِ ماندن و رفتن که بین ِ رفتن و رفتن
سؤال میشود دست ِدلم
تنها خداست که هبوط کرده در حرکاتم
تنها خدا
چه نی به سر چه سر به نی آزادم
آزادم از تمایل ِمفلوکِ این هرز ِبه یغما شده
انتخاب میشود
خدا
در من
به منِ من
و تو
به کُل یوم ٍ عاشورا
غایت
در نهایت است دوبارههای بلد شده دوبارههای گذشته
از خط انسان
قاموس نا ورقِ هست ِهست و هست ِ نیست
و غایت است حسین
فاصلهی حد شده که دست تکان میدهد
بر تداوم انسان
مقصود رابطههای انتخابی شاهدِ بعلم در
حقیقت ِاین رؤیت
پرانتز باز
(من
که بایستد در نهایت خودش رنگ میشود به اعتبار ِدرخت
و در خم کوچههای نایافت
در بیدارخیز صبحهای به خیر میشود سؤال
میگذرد از انفرادی پلهها
بالا میرود از رفتهای احتمالی
رد میشود از اعتبارِ پیش از این
یاد میگیرد خودش را
بلد میشود حرف را
و کِز میکند در باریکههای بنفش لباسش
جا عوض میکند در سمت راههای مشغول ِ "خیال میکند"
چند بعدیِ حرکاتش مینشیند در قالب فکر
راه میرود بر انگشتان خیابانی مداد
و از پنجههای خطی روایت عکس میگیرد
روایت ِدر حال بلوغ خودش
من که نهایت شود
شاعر میشود) پرانتز بسته
اما انسان
که بگذرد از کوچهراهِ خودش به علم و به جد
هدف در راه سنگینِ سایهها ی رقم
بگذرد از صبورِ جادههای غلیظ
سر در میآورد از امکان خودش از ممکنهای گل کرده در
امتداد ناممکن
حد که شود
میشود
غایت هبوط و فصل ِاشتراک این غزل مرزی
ممکن که شود انسان به دهان ِانگشت خطور میکند
افکار ِ فکری فکرهای مرکب
وارد که شود به دقیقههای چندگانهی این مجال
دست تکان میدهد بر توقعات بنقش خداوند
چون رهبرانِ بحرکت
شعور خط میاندازد بر سطرهای بجا و شعر حادث میشود
مابین دو نقش
دو "میشود عاشق شد"
بگو
حالا تو بگو تو که با خودت میآیی
در انتخاب سر به زیر تنت
و پاسخ میشود اعتبار تو سؤال نامحدود ِ اجابت را
ممکن که شود انسان
میشود حسین
براه ِ قدمهای انتخابی
و در انظار ِ شکگرفتهی این روندگان
در انظار ِ تردیدی ِ من با خودم میشود ابتدای خدا
میشود مقدورِ راضی مختار ِ بفعل عاشق ِ بحس
حرفی تازه اگر باشد گُل میکند در صحبت مردی
که با خودش میآید
مردی که هبوط کرده در آموزههای مشمول ِخداوند.
به نام ِواقعه
آغاز میشود تدبیرهای روبهراه ِحسین
و لانه میکند با تمامیت صبور خودش
در زنگ راه ِ بنور ِ خداوندی،
که بیاموزد نهایت ِنهایت را.
و حالا تو
تو بگو
جمع که شود انسان
به قرار ِ روزهای جمع شود
به چه قرار است روزهای آخریت؟
با حسین یا..............
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir