
باد می کاری ای عزیز دلم !
علی اکبر اصفهانی
پیرن خلق تا که نو بشود
دل بی پیرشان گرو بشود
خر ما گر که جفتک اندازد
ز زیادی کاه و جو بشود
خاک بر کله ی دل کچلم
حق او بود اینکه هو بشود
پدرم گفت نانت از دنبال
آب هر روزتان جلو بشود
مادرم گفت : آی همسایه
بچه را می زنی ، چطو بشود ؟!
گفت با خواهرش قلی جعفر :
می شود شام ما پلو بشود ؟
آب او را کشید مامانم
پدر ساده ام چلو بشود
نکند باز بچه می خواهد
سر پیری کمی سنو بشود
گاو مشتی حسن دلش می خواست
ساده باشد همیشه ، گو بشود
تازه وقتی که یونجه را فهمید
می زند صاحب منو بشود
مش حسن روز می شود خسته
دوست دارد دوباره شو بشود
می فروشد نسیه بیلش را
که ژیان طرف رنو بشود
سگ بیچاره می زند سگ دو
قهرمان فقید دو بشود
شاعر بی خیال می خواهد
توی افکار خود ولو بشود
دوست داری مرا و می دانی
شاید از سوی من وتو بشود
دوست دارم شبی که برگشتی
آتش عشقمان الو بشود
بخوریم آنقدر که حالتمان
منشعب از تلو تلو بشود
باد می کاری ای عزیز دلم !
نکند موسم درو بشود
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir