کرمان
← همه اخبار

با خود به دنیایی فراسوی
۴ بهمن ۱۳۹۰کد خبر: 140974۱
زهرا کاربخش
از در می آیم تو نشستی روی سکوی ...
سنگی که می آید ز پیرامون آن بوی
عطری که روی یقه ی پیراهنت داری
عطری که من را می برد با خود به آن سوی ...
ناگاه من می آیم و آهسته می پرسم
احوالتان آقا؟ و خیره می شوم توی...
تو می کنی از جا و برمی خیزی و آنگاه
من می شوم لیلی و تو مجنون کمروی...
از شرم می سوزی شبیه داغی مرداد
انگار توی چشماهایت یک هیاهوی ...
ناگاه خیره می شوی در من و من بی تاب
من می دود در چشمهایت مثل آهوی ...
من پیشتر می آیم و هُرم نفسهایت
من پیشتر، تو ناگهان فرم نفسهایت
آه این نفس ها سرخ و داغ و آتشی رنگند
من را تو خواهی کشت با جُرم نفس هایت
حالا تو ماندی و حیاط و من و سکوی ...
بر روی پیشانی تو انبوهی از موی ...
خاکستری رنگی که من را می برد با خود
با خود به دنیایی فراسوی ... فراسوی.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://kerman.hozehonari.ir/s/C7J8PX6
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir