
بی برگی باغ اناری:
بهانه ای برای حمایت از خواننده سالاری
نقدی بر کتاب باغ اناری نوشته دکتر حسین صافی پیرلوجه
(توضیح: این نقد، در پنجمین «نشست نقد کتاب» که به همت واحد آفرینشهای ادبی حوزه هنری کرمان برای مجموعهداستان «باغ اناری» اثر «محمد شریفی» برگزار شد، ارائه شده است.)
لابد همه ی ما در مقام خواننده میپذیریم که داستان باید ارزش خواندهشدن داشته باشد؛ خوانندهی داستان از نویسنده انتظار دارد با گزینش رویدادهای منفرد و چینش منطقیِ آنها در ساختاری منسجم، جهانی بدیع برآورد و برجستهسازیِ جهانی از این دست را به نقطهی اوجی برساند درخورِ درازای رشتهی کلام، یا شایستهی زمانی که صرف خوانش داستان خواهد شد. اگر او چنین مجالی را به تمامی صرف درازگویی دربارهی جزئیات کمارزش داستان کند (یعنی اگر زبان بردارد به گفتن ماجراهای نهچندان جذاب)، یا اگر مشتی رویداد پراکنده را بدون هرگونه پیوند منطقی در کنار یکدیگر و در راستای رشتهی کلام به روایت بکشد، مخاطب احتمالاً در او به چشم گویندهای متقلب خواهد نگریست.
این همه توقع در حالی است که مجموعهی باغ اناری همچون دیگر آثار نوآور، خوانندهی سختگیر خود را مُجدانه به بازی میگیرد و مشقتهایی را که او در راه تفسیر جزئیاتِ گاه وسواسآلودِ داستانی چون «کوکبه» یا تأویل ساختاری منطقی از پس رویدادهای از هم گسیختهی داستانی چون «شور زندگی» متحمل شده است، بیپاداش میگذارد. اما در واقع، اوضاع کمی پیچیدهتر از اینهاست: ادبیات داستانی، مستلزم بازنگری، واکاوی مجدد، و خوانشی چنان دقیق است که خواننده را وامیدارد تا دشواریهای متن ادبی را در غیاب شواهد نقیض، بر حسن نیت نویسنده حمل کند و به جای آنکه همچون خوانندگان متون غیرروایی، گمانِ دگرآزاری به نویسنده ببرد، کمر به خوانش عناصری ببندد که اصول تعامل کلامیِ کارآمد را به سود هدف ارتباطیِ والاتری نقض کردهاند. به این ترتیب، منافع حاصل از آزمایشهای رواییِ نویسندگانی چون محمد شریفی در زمینهی مساعدِ داستانهای متعارف است که به بار میآید و خوانندهی آرمانیِ نویسندگانی چنین نوآور تمام جوانب متن را بر خلاف معمول، به قصد ملاقات با نویسندهی پنهان در لابهلای سطرهای آن است که میکاود، نه به طمع گرفتن نمایندگی انحصاری از نویسندهی واقعی برای کشف پیامی اجتماعیـ سیاسی و ابلاغ آن به تمام خوانندگان محروم از توانش ادبی. در این صورت، خوانندهی مجموعهی مورد نظر، زبانورزیهای پرتکلف و طبعآزماییهای شاعرانه را (بهویژه در داستانهای «باغ اناری»، «شور زندگی»، «کوکبه» و «آخرین شعر»)، بریدگیهای پیدرپیِ روند روایت به دلیل تکررِ توصیف دربارهی اوضاع صحنه را (بهویژه در داستانهای «وضعیت»، «پاسگاه»، «کودکان ابری»، و «کوکبه»)، دَوَران ملالآور یک سلسله رویداد ثابت را (بهویژه در داستانهای «وضعیت»، «پاسگاه»، «کودکان ابری»، «زن سورچی» و «کوکبه»)، فقدان پیرنگ را (بهویژه در پس داستانهای «شور زندگی» و «زن سورچی»)، آلودگیهای لحن گزارشگونهی راوی به اوصاف مبهمی چون «دیوانهکننده»، «تکاندهنده»، «خردمندانه»، «رازانگیز»، «تأسفبار»، «مردهوار»، «وهمآمیز»، «تسلیدهنده» و بسیاری جز اینهمه را (بهویژه در داستانهای «پاسگاه»، «کودکان ابری»، «عاشقانه»، «حیوونکی بارون» و «حیاطخلوت»)، گاهشماری اساطیری و نامتعین رویدادها را (در داستانهای «باغ اناری»، «زن سورچی» و «کوکبه»)، نوسان سرسامآور کانون ادراک را (بالاخص در داستان «وضعیت»)، پایانبندی بیفرجام روایت را (بخصوص در میانهی داستانهای «وضعیت» و «شور زندگی»)، اتصال جهان واقعنمای داستان به جهان مردگان را (در داستانهای «وضعیت»، «باغ اناری»، «زن سورچی» و «حیوونکی بارون») و بهطور کلی، هیچکدام از تجربهاندوزیهای پرشمار نویسندهی پنهان در باغ اناری را به حساب ناآگاهی محمد شریفی از آداب داستاننویسی نخواهد گذاشت، اگر و تنها اگر از راه تعامل با متن، در پی هدفی فراتر از فلان نسخهی حکیمانه برای درمان بهمان جامعهی بیعار برآید.
به باور بنده، یکهپیامِ وافی به تعهد اجتماعی را درست بر خلاف گمانهی رایج، فقط وقتی میتوان بر همهی خوانندگان فروخواند که از قضا خواننده بهجای متن و بهوسیلهی نویسندهای قهار خوانده شود؛ یا هنگامی که خواننده به شیوهی همسرایان، ولی به صوتی که فقط از گلوی نویسنده برمیآید، در کنار همتایان خود به اقامهی مضمون بیهمتای متن برخاسته باشد. وانگهی ادبیات، خاصه از نوع داستانیاش و بالاخص از گونهی داستانهای گردآمده در باغ اناری، اگر قرار باشد تعهدی را در راستای آرمانی برآورد، کافی است تا همهی خوانشهای ممکن برای متن را بهموازات یکدیگر برانگیزد بیآنکه یکی را به گمانِ «نظرکردگی»اش در چشم آفرینندهی اثر، از چشمانداز جمیع خوانندگان قراول برود. به این اعتبار، باغ اناری همینقدر که خوانشپذیر باشد، فینفسه متعهد نیز خواهد بود ـ خود اگر به رغم پذیرش تعابیر گوناگون، فاقد یک معنای اصلی باشد یا نباشد ـ که خوشبختانه هست. باغ اناری را در عوض، تنها آنگاه میتوان به لاقیدی و بیدردی متهم کرد که سرشت خوانشپذیر خود را قربانی نیت شریفی کرده باشد، و این دومی را هم فدای ظاهر زیبای اثر. فقط در این صورت است که میتوان پرسید: “اگر امروز هم هنرمند نتواند پس از آنهمه کوشش و جوشش در بهدست آوردن شیوههای بیان، اندیشهای کارآیند را به معرفتی فراگیر مبدل کند، حضورش جز به حضور قدحی خالی اما سخت پرنقش و نگار بر سفرهی بیآش گرسنگان به چه میماند؟” و فقط در این صورت است که باید آرزو کرد: “کسانی اثر هنریِ فاقد پیام، و اشارات هنرمندِ فاقد بینش را ـ به هر اندازه که با شگردها و فوت و فنهای بهتانگیز عرضه شده باشد ـ تنها در قیاس با ماشین ظریف و پیچیدهای قضاوت کنند که در عمل کاری از او ساخته نیست.”[1] در غیر این صورت، جایی برای نگرانی از عریانی باغ اناری و برآوردنِ بانگِ «واتعهدا» در هنگامهی خوانش آن نیست، چراکه جای پیام شریفی اگر نه در کانون دیگر خوانشهای ممکن برای متن، بیگمان در جایی میان همهی این خوانشهای موازی به قوت خود باقی است. باری، خواننده در صورت ترک اعتیاد خود به پختهخواری معنا، و تنها در این صورت است که میتواند راهی به باغ اناری بجوید و با نویسندهی پنهان در هر یک از یازدهتوی آن به گفتوگویی بیپایان بنشیند، یا بهاصطلاح با او «همبومپنداری» کند و همکوشی، تا خوانشی به فراخور میزان مشارکت خود برگیرد؛ خوانشی که هرچه باشد، خود بهترین دستاورد ممکن برای خود خواهد بود: خوانشی مفید فایدهی خوانش. اما خوانندهای را که منم، دقیقاً چه سود از اینگونه همبومپنداری با نویسندهی پنهان در باغ اناری؟ پیش از پاسخجویی برای این پرسش باید با مفهوم همبومپنداری، آشناییِ بهتری به هم رساند.
همبومپنداری، تجربه ی زیستن در جهان داستان را با برجستهسازیِ تأثیر روایت در نظر خواننده، به او القا میکند. بنابراین میتوان مدعی شد که همبومپنداری در اصل با انتقال تجربهای خاص، یا به اصطلاحِ فلاسفهی ذهن، با تبادلِ احوال (qualia) در بینالاذهان سروکار دارد و به باور بنده، اینگونه مبادلهی وجوه عاطفی را باید از شرایط لازم برای تخمین میزان روایتمندیِ متن برشمرد؛ به این معنا که هرچه تأثیر تجربههای بازنموده در یک متن، بر مشاعرِ خواننده عمیقتر باشد، آن متن به نمونهی اعلای ادبیات داستانی نزدیکتر خواهد بود. همچنین در نظر بنده آنچه بیش از هر عاملی موجب افزایش روایتمندی در متن روایی میشود، نه مضمون یگانهی آن متن، نه صورتش، و نه حتا تناسب این دو با یکدیگر نیست؛ بلکه قدرت القای دریافتهای ذهنی به خواننده است. وگرنه معرفت را چنان که از نام «علوم تجربی» برمیآید، بیواسطهی داستان، از رویارویی مستقیم با جهان واقع یا از غور کردن در جریان روزمرهی زندگی نیز میتوان دریافت.
میزان تجربهپذیریِ جهان داستان از پس روایت، یا میزان همبومپنداریِ خواننده با حال و هوای شخصیتهای داستان نهتنها از لوازم تخمین میزان روایتمندی است، بلکه همچنین سنجهای میتوان بود برای تشخیص داستانهای رئالیستی (مبتنی بر وقایع عینی) از داستانهای سوررئالیستی (مبتنی بر واقعیتهای روانشناختی). با این حال، باید توجه داشت که همبومپنداری فقط یکی از وجوه تمایز میان ژانرهای روایی است؛ یعنی نه محدود به داستانهای سوررئالیستی است و نه بهتنهایی برای بازشناسیِ داستانهای سوررئالیستی از داستانهای رئالیستی کافی است. از همین رو، داستانهای «باغ اناری»، «زن سورچی»، «کوکبه» و «آخرین شعر» را با اینکه هرکدام تماماً از کانون ادراک یک شخصیت داستانی واحد گذشته و از زبان هماو به روایت درآمدهاند، نمیتوان کاملاً بیبهره از واقعنمایی گرفت؛ همچنان که هیچیک از باقی داستانهای باغ اناری را نیز اگرچند همگی از زبان راوی سومشخص و از جایگاهی ناهمبوم با شخصیتها روایت شدهاند، نمیتوان یکسره عاری از درک و دریافتهای شخصی پنداشت. سهل است، که حتا میتوان مهمترین کارکرد داستانهای واقعنمایی چون «وضعیت»، «عاشقانه»، «حیوونکی بارون» و «حیاط خلوت» را القای حس همبومپنداری با سکنهی این داستانها انگاشت ـ حس زیستن در کورهجهانهای پرتافتادهای که در همهی آنها تکدرختی عریان دستخوش تندباد است؛ آسمان، ابری، بارانی، رو به غروب، شبزده، تیرهوتار است؛ آوای مرثیهواری از دوردستها به گوش میرسد و جز کورسویی از بیرون به چشم نمیرسد؛ و گویی زندگی در کابوسی از جنس مرگ میگذرد.
با استناد به مفهوم کانون ادراک، خواستم در ضمنِ خوانش، گریزی هم از سر کنجکاوی به پشت باغ اناری زده باشم تا ببینم به کدام لطایفالحیلی جز ذمشِبهمدح میتوان داستانی چون «وضعیت» را بیضربوزور در میان “داستانهای رئالیستی” جا کرد، که دیدم بحث بر سر این مسئلهی غامض را اگر تعارفبردار بود، باید همینطور به تعارفات دلگرمکنندهای مثل “عمیقترین و دلنشینترین داستانهای کوتاه رئالیستی” برگزار کرد، و اگر بنا بر ملاحظات پیشگفته دربارهی سرشت ژانرگذرِ همبومپنداری تعارف برنداشت، باید همچون بندهخوانندهای دستکم از کنار گونهشناسی داستانهای باغ اناری بهآرامی گذشت و به همین حکم خردمندانه بسنده کرد که “جنبهی متمایز کنندهی کار [نویسندگانی از جنس و جنم] شریفی تلاش برای آفرینشِ ... فضایی است که هم رنگی از واقعیت دارد و هم صبغهای متافیزیکی.” اما چنین ملاحظاتی، فراتر از کارآیی مفهوم همبومپنداری در ژانرشناسی داستان، ممکن است به این تردید اساسی دامن بزند که مبادا طرف ـ یعنی این نگارنده ـ در ارزیابیِ عامل همبومپنداری به عنوان یکی از لوازم روایتمندی، گسترهی مصادیق داستان را در حاشیهی باریکی از ادبیات داستانی یافته، و این حاشیه را هم به نمونههای گردآمده در مجموعه ی باغ اناری محدود کرده باشد. صورتِ کلیترِ مسئله اینکه نکند یکی از مشتقات داستانهای روانشناختی ـ یعنی همبومپنداری ـ را در زمرهی عوامل یا لوازم روایتمندی گنجانده، و با تعمیم افراطی آن از یک گونهی رواییِ خاص به همهی روایتهای داستانواره بهناحق میخواهد نوع نامتعارفی از متن را نخست وارد حیطهی ادبیات، و سپس وارد دایرهی ادبیات داستانی کند و سرانجام از آن به عنوان گزکی برای گز کردن داستان در مفهومی عام بهره بردارد. بنده در مقام پاسخگویی به اتهامی از این دست، تنها میتوانم بار دیگر خاضعانه تأکید کنم که برانگیختن احساس همدلی در خواننده، از شرایط لازم برای روایتمندی است.
البته قبول دارم که دشوار بتوان چنین ادعایی را بهصِرف سوگند مدعی پذیرفت. حال اگر آمدید و لزوم انگیزش عواطف را به عطوفت و دریادلیِ خودتان بیگفتوگو برای سنجش میزان روایتمندی پذیرفتید، تازه با این مسئلهی جدی روبهرو خواهید شد که ادبیات روایی و غنایی را چگونه میتوان در مقیاس واحدی به نام همبومپنداری از یکدیگر بازشناخت؟ پاسخ اینکه انگیزش حس همبومپنداری اگرچه باعث تراواییِ مرز میان شعر و داستان میشود و در نتیجه، مثلاً با ارزیابی داستان «کوکبه» در قیاس با شعر سپید، از روایتمندی کل مجموعهی باغ اناری بهشدت میکاهد، ولی از سوی دیگر ادبیت هر متنی را تضمین میکند و به این ترتیب، زمینهی لازم برای روایتمندی متن «کوکبه» را نیز میچیند تا مگر سلسلهرویدادهای متعین در پس آن خوانده شود و جهانی به نام داستان «کوکبه» در نظر خواننده نقش ببندد. هم از این رو است که میتوان گفت مجموعهداستانهای باغ اناری با اینکه از نظر قدرت القای حال و هوای شخصیتها اصولاً بیشباهت به تغزل نیستند، ولی از نظر ویژگیهای فرعی (توالی منطقی رویدادهای منفرد در ساختاری بدیع)، بیشتر رواییاند تا غنایی. به بیان دیگر، اگر قرار باشد تجربهپذیری را از شرایط لازم برای روایتمندی به شمار آوریم در این صورت به منظور ارزیابیِ میزان روایتمندیِ هر متن باید عواملی جز قدرت القای دریافتهای عاطفی را هم در نظر بگیریم. از همین رو بنده در ارزیابی باغ اناری، همبومپنداری را یکی از شرایط لازم ولی ناکافی برای روایتمندی انگاشتهام؛ یعنی اگر از من بپرسید باغ اناری چیست، میگویم متنی ادبی است. اگر بپرسید چرا، میگویم چون مرا به همبومپنداری با نویسندهی پنهان در خود فرامیخواند. و اگر بپرسید چگونه، خواهم گفت با شکستن منطق داستانسرایی در زبانی شاعرانه.
[1] . شاملو، احمد (1374). «هنر مردمگرا و مبارز»، ن.ک: جواد مجابی (1380). آیینهی بامداد: ص 245.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir