
با راویان سومین شب خاطره حوزه هنری کرمان
«حسنی سعدی» از ناجی سردار سلیمانی گفت و «یوسف زاده» از شهید مفقودالاثر
سومین برنامه شب خاطره دفاع مقدس، شامگاه پنجشنبه سوم آبان ماه سال جاری در مجتمع فرهنگی فرهنگیان با حضور و خاطرهگویی دکتر محمدجواد فدایی، سردار محمدرضا حسنیسعدی و احمد یوسف زاده از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس برگزار شد.
به گزارش روابط عمومی حوزه هنری استان کرمان، سومین برنامه از سلسله برنامههای «شب خاطره» دفاع مقدس، شامگاه پنجشنبه، سوم آبان 97 در مجتمع فرهنگی فرهنگیان کرمان برگزار شد. در این برنامه دکتر محمدجواد فدائی سرپرست استانداری کرمان، سردار محمدرضا حسنی سعدی مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان کرمان و احمد یوسف زاده نویسنده کتاب «آن بیست و سه نفر» به بیان خاطرات خود از دوران دفاع مقدس پرداختند.
.jpg)
شهدا بنیه مذهبی و اعتقادی قوی داشتند که این چنین جانفشانی ها کردند
محمدجواد فدائی سرپرست استانداری کرمان اولین خاطرهگوی سومین برنامه شب خاطره دفاع مقدس بود. او گفت: من دوستان زیادی داشتهام که شهید شدهاند، یکی از شهدایی که با هم، در دوران دبیرستان هم کلاس بودهایم، شهید غلامرضا جعفری بود که در زمان قبل از انقلاب، اعتقادات و تدیّن ایشان در همان شرایط سخت و مخالفتهایی که با رژیم طاغوت نشان میداد، برای من بسیار جالب بود و به این امر واقف شدم که شهدا بنیه مذهبی و اعتقادی قوی داشتند که این چنین جانفشانیها و رشادتهایی کردند.
.jpg)
فرزند شهید شما در بیمارستان مشهد ناجی من شدند
راوی دوم سومین برنامه شب خاطره دفاع مقدس، سردار محمدرضا حسنیسعدی، مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان بود. وی با اشاره به اینکه دیروز به دیدار 12 خانواده شهید در شهرستان قلعه گنج رفتیم، گفت: یکی از این شهدا، شهید عیسی دستجردی بود که در 25 بهمن سال 65 وصیتنامه خود را نوشته و در آن قید کرده است که « مقداری بدهی به مبلغ 3 تومان به مغازه مشهدی درویش دارم که اگر لباسهایم به دستتان رسید در جیب لباسهایم پول دارم که مدیونی اینجانب را بپردازید و و الا بدهی مرا برادرانم متقبل گردند ».
وی در ادامه خاطرات خود بیان کرد: به اتفاق سردار سلیمانی به دیدار یکی از خانوادههای شهدا رفتیم که سردار از من پرسیدند به دیدار کدام خانواده شهید میرویم من در پاسخ گفتم خانواده شهید مصطفی موحدی، در این لحظه سردار با ابراز خرسندی گفت: من 3 ماه در بیمارستانی در مشهد بستری بودم که بر اثر جراحات شکم من باز شده بود، در این بین یکی از پزشکها که از اعضای منافقین بود نمیخواست شکم من بسته شود تا عفونت کرده و از بین بروم در چنین شرایطی شهید موحدی و شهید همایون فر 20 روز از من مراقبت کردند و در ادامه یکی از پرستاران که کرمانی هم بودند هنگامی که فهمیدند این پزشک از اعضای گروهک منافقین هستند، سریع من را جابجا کردند.
وی ادامه داد: سردار سلیمانی پس از دیدار با خانواده شهید موحدی خطاب به مادر شهید گفتند: فرزند شهید شما در بیمارستان مشهد ناجی من شدند.
مدیرکل بنیاد شهید و امور ایثارگران استان با ذکر خاطرهای دیگر از شهیدان محمدی در ماهان، اظهار داشت: مادر شهید نقل میکرد که ما 10 تا فرزند داشتیم، دوتا یتیم نیز خواهرم داشت که پیش ما زندگی میکردند در چنین شرایطی شوهرم حتی یک بار هم نگفت که بچههای مردم اینجا چی میخواهند! از این خانواده 10 نفره، دو نفر شهید و سه نفر جانباز شدند و هر دو بچههای خواهرم نیز به شهادت رسیدند .
وی خاطر نشان کرد: هنگامی که به منزل شهیدان محمدی در ماهان رفتیم مادر شهید گفت سردار سلیمانی به ما سر نمی زند، من گفتم که ایشان مشغله کاری دارند اما من تلاش کردم از طریق اطرافیان، شماره سردار را گرفته و ایشان با مادر شهید صحبت کنند که در نهایت این اتفاق افتاد هنگامی که گوشی تلفن را به دست این مادر دادم ایشان در طول صحبت آنچنان اشک میریخت که از این صحنه نیز فیلمبرداری شده است که در پایان صحبت، سردار سلیمانی از من خواستند که از طرف ایشان چادر مادر شهید را ببوسم.
.jpg)
شهید مفقودالاثر
در سومین برنامه شب خاطره دفاع مقدس از احمد یوسف زاده، نویسنده دو کتاب «آن بیست و سه نفر» و «اردوگاه اطفال» دعوت شد تا صحبت کند. یوسف زاده گفت: در روزهای جنگ پدرانی بودند که در اردوگا اسرا نگران فرزندان خود بودند، در اردوگاه شخصی به نام حاجی شیرازی بود که دارای چند فرزند دختر بود؛ شخصیتی شاد و با روحیهای داشت اما در یک شب مشاهده کردم در گوشهای نشسته و به شدت ناراحت است؛ از ایشان پرسیدم چی شده؟ گفت دلم برای دخترانم تنگ شده، حتی شنیده بود که برای دخترانش خواستگار آمده است ولی نمیتوانست در منزل حضور داشته باشد.
وی افزود: من آن روز را درک نمی کردم که حاجی شیرازی چی گفتند! الان که ازدواج کردهام و بچهدار شدهام متوجه شدم حاجی چه غمی را تحمل میکرد.
نویسنده کتاب «آن بیست و سه نفر» به ذکر خاطرهای دیگر از همرزم شهیدش اکبر دانشی پرداخت و عنوان کرد: شهید اکبر دانشی همرزم ما بود اما در ادامه مفقود شد من هم وارد دوران اسارت شدم ، در این فاصله برای مادرم نامه مینوشتم و مادرم نیز نامههای پر احساسی برای من مینوشتند که در نهایت آزاد شدم و وارد استان کرمان و شهرستان فاریاب شدیم و با سیل جمعیت و استقبال مردم روبرو شده بودم اما در این جمع نبود یک نفر مشهود بود و آن مادرم بود، من خیلی تعجب کردم که پس از چند سال به میهن بازگشته بودم اما مادرم حضور ندارد و بعداً متوجه شدم دلیل غیبت ایشان این بود که مادر شهید دانشی در کنارشان نشسته بودند.
حق الناس
راوی سوم سومین برنامه شب خاطره دفاع مقدس حجت الاسلام محمودآبادی، مدیرکل حوزه استاندار کرمان بود. وی با بیان این مطلب که خاطره گفتن از شهدا بسیار سخت است، گفت: من یک دوست هم حجرهای بنام شهید محمدرضا ملکشاهی داشتم که در حوزه باهم درس می خواندیم که در ادامه من ازدواج کرده بودم ولی خیلی به یکدیگر وابسته بودیم تصمیم گرفتیم که باجناق هم بشویم، این امر محقق شد برنامهریزیهای لازم را انجام دادیم تا اینکه قرار براین شد که در روز پنجشنبهای مراسم عقد برگزار شود در این موقع دیدم محمدرضا از حوزه علمیه سیرجان به من زنگ زد و گفت که من میخواهم جبهه بروم، من گفتم تو باید عقد ببندی با خانوادهها هماهنگ شده است همه منتظرند اما اصرار کرد که من میخواهم جبهه بروم و دلیلش را اینگونه مطرح کرد که به من الهام شده است و باید بروم.
حجت الاسلام محمودآبادی ادامه داد: وقتی که با اراده محکم محمدرضا روبرو شدم و از آنجایی که به یکدیگر بسیار وابسته بودیم قرار شد با هم راهی جبهه بشویم در عملیات کربلای 4 شرکت کردیم، در این عملیات خیلی مراقب محمدرضا بودم، ایشان بسیار مخلص بود و امکان نداشت نماز شبش ترک شود.
وی با اشاره به اینکه به اتفاق محمدرضا در عملیات کربلای 5 شرکت کردیم، گفت: هنگامی که شب به اتفاق محمدرضا در خط بودیم یک گلوله 60 کنار وی برخورد کرد، خاک خاکریز روی ما ریخت بچه ها از سنگر خارج شدند من رفتم بالای سر محمدرضا دیدم بلند نمی شود هرچه صداش زدم فایده نداشت در نهایت وارد سنگر کناری شدم یک نفر رزمنده هم در سنگر نشسته بود من با خودم صحبت می کردم که دوران عقد محمدرضا بود چرا این اتفاق افتاد چطوری جواب خانواده محمدرضا را بدهم یادم آمد در این شرایط این رزمنده که در کنار من نشسته بود سکوت کرده و جوابی نمی دهد، به او اشاره کردم دیدم افتاد فهمیدم این رزمنده نیز شهید شده است در ادامه فهمیدم محمدرضا زنده مانده است اما وی را به بیمارستان منتقل کردند و دیگر اطلاعی از وی پیدا نکردم.
مدیرکل حوزه استاندار ادامه داد: در روز 21 دی ماه سال 65 ساعت 5 صبح رفتم منزل در زدم، دیدم پدر محمدرضا در را باز کرد و گفت: محمدرضای من شهید شده است؟ گفتم نه پدر جان تا زمانی که من باهاش بودم زنده بود اما پدر ایشان در ادامه گفت: نه من می دانم محمدرضا شهید شده است و پس از چند روز جنازه محمدرضا به همراه چند شهید دیگر وارد سیرجان شد.
وی اظهار داشت: یک پلاستیک به ما دادند و گفتند که همه وسایل ایشان را در داخل پلاستیک بگذارم که مشاهده کردم محمدرضا با خط خود نوشته بود از فلان مغازه نزدیک خانه از آقای فلانی یک سطل ماست خریده ام که باید بدهی آن را پرداخت کنید.
حجت الاسلام محمودآبادی عنوان کرد: محمدرضا دست خط خوبی داشت اما در قسمت آخر وصیتنامه دیدم به صورت لرزان این وصیت را نوشته است، فهمیدم در لحظات آخر شهادت نوشته شده که نشان از اهمیت حق الناس دارد.
سومین برنامه شب خاطره دفاع مقدس، به همت واحد فرهنگ و مطالعات پایداری حوزه هنری استان کرمان و با مشارکت استانداری کرمان، اداره کل آموزش و پرورش استان و بنیاد شهید و امور ایثارگران استان برگزار شد.
.jpg)
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir
