
در نهمین سال پرواز سید حسن حسینی
شاعری بار امانت بر دوش، سمت مقصد می رفت
لیلا بابایی فلاح- اشعار حسینی عمق دارد، می توان لایه های آن را یک به یک کنار زد و به کُنه و اصل و گوهر مطلب نزدیک شد. به عبارتی به حقیقت و نهایت چیزی که می خواهد بگوید فکر کرد و راه یافت. ظاهر اشعارش دارای ریتمی زیبا و وزنی آهنگین است. آهنگی که گوش را نوازش می دهد و روح را به وجد می آورد.
خواننده بعد از خواندن هر قطعه از اشعارش، ناخودآگاه برای لحظاتی مکث کرده و به فکر فرو می رود و از روی نیاز دوباره و دوباره اشعار را می خواند و به کشف و شهود می رسد. به عمق همان چیزی که سید حسن حسینی می خواهد بگوید، به معانی چند گانه اشعار:
«شاعری روی زمین
سیب سرخی را دید
زیر لب فاتحه ای خواند و گذشت!»
یا
«جمع درباره اثبات وجود ازلی گپ می زد
ژنده پوشی طلب برهان کرد
شاعری شعری گفت
عاشقی آه کشید
عارفی هوهو کرد
تاجری دسته چکش را رو کرد»
از روی کدهایی که شاعر می دهد می توان به عمق مطلب رسید. به این معنی که در زیر ظاهر خوش رنگ و لعاب کلماتش مفاهیمی را نهفته است، که مخاطب درگیر آنها می شود.
اشعار او در کتاب «نوشداروی طرح ژنریک» منسجم و کوتاه است و با کمترین توضیح و پند و نصیحت مقاصدش را بیان کرده است. و البته بیشتر آن را با اتکاء به نماد و کنایه بروز داده و به شیوه ای پسندیده منظورش را رسانده است. حسینی با جملاتی تفکر برانگیز خواننده را به معنای مورد نظر هدایت میکند. با فسخ قراردادهای قدیمی و وضع قراردادهای جدید که منحصر به خودش است.
«شاعری قبله نما را گم کرد
سجده بر
مردم کرد!»
سید حسن حسینی از برخورد و رفتار کاسبکارانه متنفر بود و این مورد را در این کتاب بخوبی نشان داده است. او با آوردن شخصیت هایی مانند شاعر، تاجر، زاهد، عارف، روشنفکر این خصیصه را فقط به تجار و بازاریان نسبت نداده و آن را بین اقشار دیگر جامعه تعمیم داده است. به عقیده او این خصلت می توانست در یک هنرمند و به طور دقیق تر در یک شاعر یا نویسنده هم نفوذ کند و از آنان کاسب بسازد و به نوعی منفور جامعه، که البته درآثار او واضح و مبرهن است منظور او از «کاسب» نه خود شخص کاسب است، بلکه او به رفتار کاسبکارانه اشخاص در لباس های گوناگون اشاره دارد.
«تاجری اره برقی آورد،
پای یک منظره را امضاء کرد!»
در اینجا نقاش در جلد خصیصه تاجرانه ای فرو رفته است و آنقدر نزول پیدا کرده که نامش به تاجر تغییر یافته و بجای اینکه با قلمی که میتواند ارزشمند باشد و پای تابلویش را امضاء کند، با اره پای تابلو را امضاء می زند و به نوعی با اره آن منظره ای را که می توانست تصویرگر زیبایی و آرامش باشد از بین برده است. اره ای که درختان سرسبز را بریده و جای آن برهوتی بجا گذاشته که نام آن را نمی توان منظره زیبا نهاد. برهوتی که در آن درختان محکوم به مرگ شده اند. و چه زیبا آن را بیان کرده است، طوری که به همین راحتی نمی توان از آن گذشت و ساعتها و روزها می توان با آن زندگی کرد، بدون اینکه شعر جذابیت خودش را از دست بدهد.
شخصیت های این کتاب هیچکدام سرجای خودشان نیستند. شاعران بجای شعر گفتن و داشتن روحی لطیف و حساس، مانند تجار رفتار می کنند:
«نانوایی ز قضا شاعر شد
شاعری را غم نان کاسب کرد»
و همچنین تجاری که شاعر از آنها یاد می کند:
«شاعری بار امانت نتوانست کشید
تکیه بربالشی از عرفان داد
تاجری اهل سلوک
با سلاح خودکار
پای منقل جان داد!»
و عارفان بجای پرداختن به عرفان:
«عارفی وارونه حس می کرد
و کرامات غریبی هم داشت
مثلاً طشت طلا را
لگن مس می کرد»
و زاهد که مدعی پرهیزگاری و دیانت است، تغییر رفتار می دهد:
«بس که از شاعر و تاجر گفتم،
رشک زاهد گل کرد،
دستم از کار افتاد،
عرضی ذهن مرا ویران کرد،
حرکت جوهری خودکارم،
پایان یافت.»
شاید انگیزه سید از نوشته این کتاب اوضاع و احوال مردم و تاثیر این اوضاع بر روحیه حساس او بوده است. توجه بیش از حد مردم به پول و فراموش کردن معنویات زندگی.
او در بیشتر اشعارش برای بیان مطلب از طنز کمک گرفته است. طنزی که بجای لبخند، غمی در وجود خواننده می نشاند.
«زاهدی نوبنیاد
راه و رسم عرفا پیشه گرفت
لنگ مرغی برداشت
و به آهنگ حزین آه کشید:
"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک!"»
این شاعر و پژوهشگر، کتاب های دیگری از جمله هم صدا با حلق اسماعیل، گنجشک و جبرئیل، براده ها و طلسم سنگ نیز تالیف کرده است که در آنها طنز و انتقاد وجه غالب اشعار است. البته طنز به معنای واقعی و به دور از لودگی.
«گنجشک و جبرئیل» شامل اشعار سپید اوست. اشعاری که وزن درونی و موسیقیایی دارند. این کتاب بیشتر مفاهیم عاشورایی دارد و از ترکیبات وصفی بدیعی استفاده کرده است. او در این مجموعه حماسه و عاطفه را کنار هم نشانده:
«پلک صبوری می گشایی
و چشم حماسه ها
روشن می شود
کدام سر انگشت پنهانی
زخمه به تار صوتی تو می زند
که آهنگ خشم صبورت
عیش مغروران را
منغص می کند
می دانیم
تو نایب آن حنجره مشبکی
که به تاراج زوبین رفت
و دلت
مهمانسرای داغ های رشید است
ای زن!
قران بخوان
تا مردانگی بماند
قران بخوان
به نیابت کل آن سی جزء
که با سرانگشت نیزه
ورق خورد
قران بخوان
و تجوید تازه را
به تاریخ بیاموز
و ما را
به روایت پانزدهم
معرفی کن
قران بخوان
تا طبل هلهله
از های و هوی بیفتد
خیزران،
عاجزتر از آن است
که عصای دست
شکست های بزک شده باشد»
سید حسن حسینی در کتاب دیگرش یعنی «همصدا با حلق اسماعیل» از فرم نیمایی و عروضی استفاده کرده است تا مفاهیم مد نظرش را روان تر به مخاطب ارائه دهد:
«می گدازدم
و من خاموش تر از همیشه در خویش
می جوشم
بضاعت ذهن علیل من همه اینست
در سپیده دم
سواری بادپای
به تاخت از مقابل دیدگانم
چونان خاطره ای
گذشت»
او در کتاب براده ها ، واقعیت های جامعه معاصر را به نقد کشیده است. و با بازی با نویسنده و شاعر دوباره منظور خودش را بیان کرده است. او در مقدمه کتاب گفته است:
« «براده ها» ساده ترین نامی است که می توان بر این مجموعه نهاد و شاید هم برازنده ترین تراشه های فکر در گوشه و کنار کارگاه خیال و براده های قلم در کف آهنگری محقر تشبیه و تمثیل. سخت مختصر است، اما مفید بودنش را نمی دانم. امیدوارم که مضر نباشد. در این دفتر، سخن از هر دری رفته است، اما یقین ندارم در هر سری بگیرد. باری این هم کاری است که شیرازه اش را پراکندگی و تعدد موضوعات بسته است. ازاین رو من پیشاپیش، دست خواننده صبور را که این دانه های پراکنده، به نخ ظریف حوصله اش پیوسته و ردیف می شوند، می فشارم.»
«تردید در لحظه خلق هنر، مثل چرت زدن هنگام رانندگی است».
«شاعرانی که دچار ضعف بینایی هستند معمولا در چاه زنخدان سقوط می کنند!»
سید حسن حسینی شاعری بود که هیچگاه در چاه زنخدان خودش نیفتاد، میدانست چه می خواهد بگوید و با آشنایی که از قوالب ادبی داشت هر کدام را به جای خود و با استفاده از فرم های مناسب آنها را بیان کرد تا به جان مخاطبش بنشاند. نگاه نقادانه ی او چون شمشیر دو لبه ای بود که از هر سو میزد می برید. او چنان با کلمات و نقدهایی که به جامعه داشت برخورد می کرد که مخاطب شاعری را میدید، بار امانت بر دوش و مسئول، برای آنکه امانتش را به سرمنزل مقصود برساند.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir