
طنز در موقعیت تراژیک
با نگاهی به داستانی از سنایی غزنوی!
آوردهاند: عزراییل سر به دنبال پیری نهاد تا او را از رنج زندگی نجات دهد. پیرمرد به کودکستانی گریخت و بین کودکان به بازی و خوردن مشغول شد. عزراییل او را گفت: عزیز دلم! اینجا چه میکنی؟ گفت: پَ پَ میخورم! فرمود: بلند شو برویم دَ دَ!
احتمالاً حضرت عزراییل مثنوی مولوی را مکرر خوانده بود که فرموده است: چون سر و کار تو با کودک فتاد/ پس زبان کودکی باید گشاد! با توجه به اینکه ما فعلاً قصد اعلام مواضع در موضوع روانشناسی کودک نداریم، به مسئله ی شوخی مردم همیشه در صحنه ی ایران با حضرت عزراییل و قضیه ی بسیار جدی مرگ میپردازیم. درست است که این شتری است که در هر خانهای میخوابد، اما اغلب مردم دوست دارند این شتر در خانه همسایه بخوابد. ضرب المثل «مرگ خوب است، اما برای همسایه» هم برای همین مواقع درست شده است. بهترین راه برای آدمیزاد که زهر هر قضیهای را بگیرد و راحت با آن کنار بیاید، استفاده از نمک طنز و شکر شوخی است. البته اگر به مقدار لازم از آن استفاده شود و شورش را در نیاورند. سر به سر عزراییل گذاشتن، حکم سوت زدن در ظلمات را دارد. نوعی سرپوش گذاشتن بر ترس درونی است. البته، واضح و مبرهن است که ما بیدی نیستیم که از این بادها بلرزیم.
این ها را گفتیم که مقدمهای مستوفا باشد برای نوشتن مطلب اصلی. حالا اصل مطلب چیست؟ اصل مطلب، فشار دوستان است برای نوشتن این مطلب. حالا که فشار زیاد است، ما تصمیم گرفتهایم حکایتی از مثنوی حدیقة الحقیقه حکیم سنایی غزنوی را بهانه قرار دهیم و در باب جوانب آن قلمفرسایی کنیم. حکیم مذکور از بزرگان ادب فارسی در قرن ششم هجری بوده که 800 سال پیش از این، شوخی شوخی خیلی از مطالب جدی را بیان کرده است. رسم آن حکیم این بوده است که خلایق را نصیحت کند تا قدم بر منهاج صواب نهند و دست از پا خطا نکنند. او نصایح حکیمانهاش را در قالب حکایات بیان میکرد و از آن ها نتیجه ی دلخواه را میگرفت. آن حکیم فرزانه البته تا حدودی نسبت به خلایق بیاعتماد و بدبین بود و اعتقاد داشت که مردم تا جایی که منافع خودشان در خطر نیفتد با تو همراهی میکنند. اما امان از روزی که ورق برگردد. این چنین روزی را سنایی «روز پیچاپیچ» نامیده است. در چنین روزهایی است که مادر دخترش را میپیچاند و پسر، پدرش را. و برای همدیگر تره هم خرد نمیکنند. یکی از این روزهای پیچاپیچ، روزهایی است که حضرت عزراییل شوخیاش بگیرد و بوی مرگ شنیده شود. به قول سعدی، در پریشانحالی و درماندگی است که عیار دوستی برملا میشود.
سرتان را به درد نیاورم. سنایی غزنوی برای جا انداختن این مفهوم مبارک، حکایتی سر هم کرده که به زبان امروزی از این قرار است که در روستای چکاو پیرزنی بود که با دخترش زندگی میکرد و با توجه به قافیه ی «چکاو»، دو تا گاو هم داشت. نام دختر شخصیت اصلی داستان، «مَهسِتی» بود. مَهسِتی همان است که امروزه به آن میگوییم مَهَستی. مَهسِتی مذکور که دختر خوش قد و بالایی هم بوده است، چشم میخورد و مریض میشود. بر خلاف این دوره و زمانه که در هر کوچه پسکوچه هزار تا پزشک متخصص پیدا میشود، در آن دوران از این خبرها نبود و مردم به مرگ طبیعی میمردند. دختر از شدت بیماری لاغر و لاغرتر شد و مادر پیرش شب و روز نداشت و اشک و خونش یکی شده بود. در روزگار قدیم، لاغری از معایب دختران به شمار میرفت نه از محاسن آن ها و کسی رژیم لاغری نمیگرفت. در این همه درد و رنج و گرفتاری، روزی یکی از آن دو گاو، که ماهیتش هنوز به درستی مشخص نشده است، فضولیاش گُل کرد و سرش را در دیگ غذا فرو بُرد. چشمتان روز بد نبیند که گاو کنجکاو قصه ی ما سرش در دیگ گیر کرد و با همان موقعیت خندهدار، مانند دیوی که از دوزخ فرار کرده باشد، از مطبخ بیرون آمد و سوی پیرزال تاختن آغاز کرد. پیرزال که در عمرش چنین صحنهای ندیده بود، با خودش گفت که به احتمال قریب به یقین، این شمایل ترسناک حضرت عزراییل است که بوی مرگ را از این خانه استشمام کرده و آمده جان کسی را بگیرد. و لابد چون سن و سال پیرزال از دخترش بیشتر بوده، دچار توهم شده و طرفش را اشتباه گرفته است. بنابراین، از سر خیرخواهی، برای آنکه عزراییل را از اشتباه در بیاورد و خداوند او را بابت اشتباهش مؤاخذه نکند، لرزان با زبانی که درست هم در دهانش نمیچرخید به ایشان حالی کرد که اگر دنبال مَهسِتی آمدهای، بدان و آگاه باش که او من نیستم و مَهسِتی در اتاق بغلی است.
از این حکایت که متن اصلیاش را حتماً برایتان خواهیم نوشت، نتیجههای اخلاقی زیادی میشود گرفت. یکی اینکه در موقعیت دردناک حضور حضرت عزراییل بر بالین بنی آدم، سوژههای زیادی برای خندیدن هست. فقط آدم باید در آن شرایط دست و پایش را گم نکند و ببیند به چه چیزهای خوشمزهای میتواند بخندد. به طور مثال، چند وقت پیش در مجلس ختم جوان ناکامی که بر اثر افراط در مخدرات، جان به جانآفرین تسلیم کرده بود، حضور به هم رسانیده بودیم و داشتیم از بیانات سخنران مجلس فیض اکمل میبردیم. ایشان در میان سخن، واجب دانست که شمهای از فضایل آن مرحوم را بیان کند. از جمله، به حضار محترم یادآور شد که عزیز سفرکرده ی آن ها، جوان بسیار با نشاطی بوده است. با شنیدن این کلمات، متوجه شدیم که نشاط هم حد و حدودی دارد و افراط در آن، موجب جوانمرگی است! در آن مجلس، ما نمیدانستیم برای کدام مصیبت اشک بریزیم و به کدام موقعیت بخندیم.
لابد الآن عدهای از خوانندگان این مطلب دارند دنبال ربط بین تیتر نوشته و اصل مطلب میگردند. ما به آن ها هشدار میدهیم که دست از این عمل واپسگرایانه بردارند و منزلت پستمدرنیسم را زیر پا نگذارند. مگر ما با خوانندگان خود قرارداد بستهایم که عنوان مطلبمان فاش کننده ی موضوع آن باشد؟ تازه فرض کنیم قرارداد هم بستهایم. مگر اجبار داریم به آن پایبند باشیم؟ مگر این غربیهای علیه ما علیه سر قرار خودشان ماندهاند که ما بمانیم؟ در این بخش برنامه، توجه شما را به خواندن شعر سنایی دعوت میکنیم و تا دیداری دوباره همگان را به خدای بزرگ میسپاریم.
حکایت
داشت زالی به روستای چکاو
مَهسِتی نام دختری و دو گاو
نو عروسی چو سرو تر بالان
گشت روزی ز چشم بد نالان
بدر او شد چو ماه نو باریک
شد جهان پیش پیرزن تاریک
دلش آتش گرفت و سوخت جگر
که نیازی چنو نداشت دگر
از قضا گاو زالک از پی خورد
پوز روزی به دیگش اندر کرد
ماند چون پای مقعد اندر ریگ
آن سر مردهریگش اندر دیگ
گاو مانند دیوی از دوزخ
سوی آن زال تاخت از مطبخ
زال پنداشت هست عزراییل
بانگ برداشت پیش گاو نبیل
کای مقلموت من نه مَهسِتیام
مَهسِتی ولت ولت ارنتیام
گر تو را مَهسِتی همیباید
آنک او را ببر، مرا شاید.
..
تا بدانی که وقت پیچاپیچ
هیچکس مر ترا نباشد هیچ
بی بلا، نازنین شمرد او را
چون بلا دید، در سپرد او را
صحبت ابلهان چو دیگ تهی است
از درون هیچ، وز برون سیهی است.
(حدیقة الحقیقة)
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir