کرمان
← همه اخبار
علی اکبر اصفهانی

علی اکبر اصفهانی

۹ شهریور ۱۳۸۹کد خبر: 141407۱

داستان ما از اینجا شروع می شود..او فراموش کرد پنج تومان من را به من پس بدهد..تنها پنج تومان سرمایه من که می بایست دو سه روزی با آن زندگی کنم..حالا من مانده ام و جیب خالی که می بایست تا چارصد دستگاه پیاده بروم و نان آبی هم برای خودم فراهم نمایم...!!

ما ازبچگی با همدیگر ‍‍دوست بودیم در یک کلاس درس می خواندیم عصرها که از مدرسه به خانه می آمدیم گاهی به یک فالوده فروشی یا بستنی فروشی سری می زدیم و معمولا هم او پول می داد نمی گذاشت من دست توی جیبم بکنم مرا خجالت زده می کرد تقریبا تمام دوران دبیرستان در کرمان به همین منوال گذشت و من شرمنده محبت های او بودم.

من روز تولد خودم را نمی دانستم ولی او همیشه اوایل اردیبهشت کادوی با ارزشی به عنوان روز تولد به من هدیه می کرد....

یک روز که در خانه آنها بودم پدرش دوچرخه ای که گوشه حیاط بود به من نشان داد و گفت اگر از این دوچرخه خوشت می آید آنرا بردار که بعد از این دو ترکه با هم به مدرسه نروید... من اول قبول نکردم... ولی.. قبول کردم.

اوضاع به همین منوال گذشت تا هر دو برای کنکور به تهران آمدیم یک روز در خیابان او را دیدم یواشکی دست کردم توی جیبم (پنج تومانی) حس کردم خوشحال شدم گفتم بریم بستنی بخوریم مهمان من..! (قیمت بستنی پنج قِران بود) قبول کرد رفتیم بستنی گرفتیم من پنج تومان مچاله شده را گذاشتم روی میز بستنی فروشی که حساب کنم ولی او پنج تومان من را برداشت و خودش یک دسته اسکناس صد تومانی از جیبش بیرون آورد و پول بستنی را حساب کرد و باز هم من ماندم و شرمندگی..

داستان ما از اینجا شروع می شود..او فراموش کرد پنج تومان من را به من پس بدهد..تنها پنج تومان سرمایه من که می بایست دو سه روزی با آن زندگی کنم..حالا من مانده ام و جیب خالی که می بایست تا چارصد دستگاه پیاده بروم و نان آبی هم برای خودم فراهم نمایم...!!

تا وقتیکه تهران بودیم چند دفعه دیگر هم او را دیدم و با هم سینما و رستوران رفتیم و معمولا هم حساب کتاب برعهده او بود بعد از مدتی خیال رفتن به خارج به سرمان زد. او به آسانی دو عدد پاسپورت یکی برای خودش و یکی هم برای من تهیه کرد.

خرج هایی را هم که داشت پرداخت نمود... ولی پنج تومان مرا.. فراموش کرد به من بدهد...

این نقطه تاریک و ناراحت کننده ای بود که خیال نداشت از نظر من محو شود.. او پنج تومان مرا به من پس نداد..

من آدم خسیس و پستی نبودم و گاهی هم از خودم خجالت می کشیدم از خودم بدم می آمد و با خودم مبارزه می کردم که فراموش کنم ولی نمی توانستم.نه بخاطر اینکه آن روز چندین کیلومتر پیاده رفتم و شب هم بی نان خوابیدم بلکه خود مسئله برای من سخت شده بود...

او رفت و من تهران بودم بعد از مدتی برای من نامه ای فرستاد و دعوت نامه ای و ویزایی هم جوف آن برای من گذاشته بود.

در اروپا چند روزی مهمان او بودم بعدا خانه کوچکی با لوازم اولیه زندگی برای من کرایه کرد اوایل خرج مرا می داد ولی بعدا در کارگاهی که او از ایران پسته وارد می کرد و در آنجا برشته و بسته بندی می کرد با او همکاری می کردم و خرج خودم را در می آوردم. یک دفعه هم چندین کیلو پسته را من وقتی که برشته می کردم اشتباها سوختم. او وقتی که دید گفت غصه ای نیست فدای سرت... در دلم گفتم فدای سرت ها نمی تواند جای آن پنج تومان مردم را که گذاشتی توی جیبت بگیرد....

من یازده ماه و هفت روز مهمان او بودم او هر روز مرا به اتفاق خانمش به جاهای دیدنی شهر می برد و از هیچ گونه مهمان نوازی درباره من کوتاهی نمی کرد ولی در تمام این مدت حتی یک لحظه یادی از بدهی خود نکرد!!...

آنها پنج خواهر و برادر بودند و هر کدامشان در یکی از کشورهای اروپایی زندگی می کردند او مرتب به آنها سر می زد و مرا هم با خودش می برد یک روز یکی از برادرهایش که در کشور کوچک لوکزامبورگ زندگی می کرد مرا دعوت کرد مهمان های زیادی را هم دعوت کرده بود. من که وارد شدم همه بلند شدند مرا بوسیدند و به من تبریک گفتند علت را پرسیدم تازه فهمیدم که امروز پنجم اردیبهشت و روز تولد من است...

وقتی که به خانه برگشتم خانه خیلی فرق کرده بود رادیو، تلویزیون، میز تحریر و دیگر وسایل آشپزخانه در گوشه هال چیده شده بود باز مسئله را پرسیدم خانمش گفت مبارک باشد ناقابل هدیه روز تولد است... فقط خودتان به سلیقه خودتان آنها را بچینید.

مردم چقدر مهربان و دوست داشتنی هستند ولی ای کاش عوض این همه لطف و محبت به فکرشان می رسید که بدهی های خودشان را بپردازند تا در روز قیامت دِینی بر گردن آنها سنگینی نکند... حتی اگر این پنج تومان ناقابل باشد فرق نمی کند دِین دِین است !!

باز هم یادآور می شویم شما این مسئله را حمل بر خست بنده نگذارید چه اگر این اتفاق ناگوار برای خود شما هم افتاده بود( که حتما اتفاق افتاده) می توانستید حال مرا مجسم فرمایید و امروز بر من نمی خندیدید.... آخر من آن روز فقط پنج تومان داشتم می فهمید فقط پنج تومان و می بایست تا آخر ماه دو روز و نصفی دیگر با آن زندگی کنم.

دو روز قبل از اینکه لازم شد به ایران برگردم یکی از هموطنان ایرانی ما پیش ما آمد و با من زندگی می کرد. وقتی که من عازم ایران شدم او تمام وسایل خانه مرا خرید و پولش را گذارد روی میز گفتم این وسایل مال من نیست مال دوست من است گفت ولی ایشان می گوید که این وسایل شماست و باید به شما بپردازم.

بعدازظهر او با خانمش دم در منتظر من بود که مرا تا فرودگاه بدرقه کند. با هم به طرف فرودگاه حرکت کردیم در راه از اینکه من به ایران بر می گردم از یک طرف اظهار خوشحالی می کرد و می گفتند انشاالله بزودی با همسری که خواهید داشت با هم پیش ما بیایید!

در فرودگاه مختصری هم اشک گوشه چشم هر دویشان نشسته بود و من آنها را دلداری می دادم که به زودی برمی گردم! ضمنا در دل گفتم خوب است در لحظات آخر او را به گوشه ای بکشم عقده دلم را خالی کنم .... به همین منظور با معذرت خواهی از خانمش به گوشه ای رفتیم و در حالی که سرم پایین بود و با زبانی الکن گفتم دوست عزیز من در زندگی تا به حال خیلی به تو زحمت داده ام و تو از هیچ گونه محبتی درباره من دریغ ننموده ای و من تا عمر دارم هرگز دانه دانه آنها را فراموش نخواهم کرد. او حرف مرا قطع کرد و گفت تو چی می گویی هنوز کجایش را دیدی ما باید هنوز با هم خوشی ها یی بکنیم زندگی ها بکنیم عروسیها راه بیندازیم!... فهمیدم که حواسش جای دیگری است.. گفتم خیلی ممنون ولی من باید یک مسئله خیلی مهم را با تو در میان بگذارم نمی دانم یادت هست در تهران من تو را برای صرف یک بستنی دعوت کردم ولی تو پنج تومان مرا برداشتی گذاشتی تو جیب که خودت حساب کنی ولی آن پنج تومان را به من برنگرداندی اگر می خواهی که در دنیا و آخرت از تو راضی باشم باید پنج تومان مرا به من پس بدهی......

اول خیال کرد شوخی میکنم و شروع کرد به قهقهه زدن آن هم چه قهقهه ای! گفتم نه دوست عزیز به جان خودت مسئله جدی است خواهش می کنم که این مسئله را به شوخی برگزار مکی... با لحنی شوخی و جدی گفت باشد ولی حالا که من آن آن پنج تومان آن هم از نوع کاغذی آنرا که همراه ندارم در عوض آن هر چه می خواهی از من طلب کن به تو می دهم... گفتم طلب کنم گفت طلب کن! گفتم من چیز زیادی از تو دوست عزیزم مطالبه نمی کنم من فقط همان پنج تومانم را می خواهم .. همان پنج تومانم را...

در این لحظه صدای بلندگو بلند شد که نام و فامیل مرا با لحن خارجی تکرار می کرد.

او بلیت هواپیمای مرا با یک بسته شیرینی و دیگر همراهی هایی که داخل آن بود به من داد و محکم مرا در بغل گرفت و بوسید و من با او و خانمش خداحافظی کردم و وارد بر در خروجی باند فرودگاه شدم در حالی که هنوز هم تکلیف این پنج تومان(خودم) را مبهم گذارده بود... و دست خالی به ایران برمی گشتم!

از دور دیدم که دو نفری از پشت شیشه برایم دست تکان می دهندو معلوم بود که اشک هم می ریزند... با خود گفتم بهتر نیست که انسان عوض این همه اشک ریختن ها و دست تکان دادن ها حساب و کتاب خودش را با مردم تسویه نماید....

علی اکبر اصفهانی
به تاریخ 12 بهمن ماه1353

اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://kerman.hozehonari.ir/s/TMNA7P5

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: kerman.hozehonari.ir