
دکتر آقاعباسی در مراسم شب محمدعلی مسعودی:
مسعودی روایتگر فاجعه بود
محمد علی مسعودی قصه نویس فاجعه است.از دست رفتن خود او هم چیزی مترادف فاجعه یا ضایعه است. در چنین مواقعی زبان به درستی نمی گردد.
محمد علی مسعودی قصه نویس فاجعه است.از دست رفتن خود او هم چیزی مترادف فاجعه یا ضایعه است. در چنین مواقعی زبان به درستی نمی گردد.این مصداق گفته شاعر است که می گوید: «در مردگان خویش نظر می کنیم با طرح خنده ای». به چنین مرگهایی ، در اوج پختگی و باروری و بعد از سال ها کوشش،رنج و جستجو، حالا زمانی که باید این درخت تناور به بار بنشیند و به خاک می نشیند، جز فاجعه چه می توان گفت؟
تازه،راجع به خود «فاجعه» چه می توان گفت؟ همین است که می گویم زبان در کام نمی گردد.شما در مقابل چراغی هستید که استعداد بر افروختن و پرتو افکن داشت و حالا خاموش شده است. در مقابل تراژدی نیستید که دنبال خطای تراژیک بگردید.از تراژدی تماشاگر نیرو می گیرد.در فاجعه به قول هوارد بارکر منتقد هم رنج می برد و تماشاگر تقسیم شده، ناراحت یا شگفت زده به خانه میرود. همه اش رنج است.
«زادنش به دیر خواهد انجامید
خود اگر زاده تواند شد
آندلسی مردی چنین صافی
چنین سرشار از حوادث»
این همان حسی است که لورکا هم برای دوستش ایگنا سیو سانچز فحیاس داشت:فاجعه.روایت فاجعه. و این همان کاری است که مسعودی در اغلب قریب به اتفاق قصه هایش می کرد . من معتقدم مسعودی راوی فاجعه بود. به قصه هایش نگاه کنید. در اغلب این قصه ها کسی قصه را روایت می کند که کسی را از دست داده، دوستی ،عشقی،فرزندی،خوشاوندی و همه اش هم فاجعه است : شکستن پل، غرق شدن، خفه شدن،قتل، سوختن، تصادف، انفجار نتیجه هم همیشه فشار فاجعه است. به دو نمونه اشاره می کنم:
در یکی از داستان ها زنی را از کودکی تا بزرگسالی نشان می دهد که همه اش دلشوره ی خبر مرگ عزیزانش را دارد.در ده سالگی جسد سوخته پدرش را می یاورند، سال بعد خبر مرگ مادرش، بعد جسد برادر بزرگ که به اجباری رفته بر می گردد و حالا هم که موهای سرش سفید شده، نعش پسرش را آوردند.
جان میلینگتون سینج نمایشنامه نویس ایرلندی در نمایشنامه «سواران دریا» روایتگر همین موقعیت است. حالا هم زنی هست که دریا همه کسانش را ازش گرفته:
موریا –حالا همه رفتن و هیچ کار دیگه ای نیست که دریا بتونه با من بکنه... دیگه مجبور نیستم وقتی باد از جنوب می کوبه و از شرق صدای موج بلنده یا وقتی غرب دریا متلاطمه و دو تا موج به هم می کوبن و صدا میدن،پا شم گریه کنم و دعا بخونم... وقتی زنای دیگه نوحه سرایی می کنن،کاری ندارم ببینم دریا در چه حاله.
واین یعنی فاجعه.به همین سادگی. مسعودی قصه گوی همین موقعیت های ساده است: در داستان دیگری راوی جوانی است که از کودکی عاشق چشمهای دختر عموشه. به قول خودش دو تا فیروزه .این دوتا با هم بزرگ می شن، پسر همیشه نگران و مواظب دختره که به خاطر زیبایی چشمهاش خیلی هم خطر داره. دو تایی از روستا به شهر میان و درس می خونن و به دانشگاه میرن.حالا دختر شمع جمع شده و از پسر دور می شود. پسری از دور مراقب اوست. آخر داستان دختر سوار ماشین پسری شده و تصادف کرده اند.دختر چشم هایش را از دست داده وپسر همچنان ، در این جا به عنوان همراهی او در بیمارستان مشغول دویدن، مراقبت و البته رنج بردنه.
در این داستان ها همیشه یکی میره و یکی می مونه و البته بار سنگین فاجعه رو بر دوش می کشه،می شود تصور کرد که نویسنده در نوشتن این آثار چه رنجی متحمل شده و عجیب نیست اگر جوانمرگ می شود.مسعودی قصه نویسی طبیعی بود و معتقدم علیرغم ظاهر آرام اش از درون تو تنب می کرد.قصه از زندگی مسعودی جدا نبود. برای هر چیزی قصه می نوشت و اغلب این قصه ها را، یا زندگی کرده بود یا زندگی می کرد. هر فاجعه فردی یا اجتماعی را ، تبدیل به قصه می کرد و همراه با قصه رنج می کشید. این رنج از خیلی سال پیش موهایش را سفید کرده بود. این رنج مسعودی رنج هنرمند طبیعی بود. او با معیارهای معمول آدم قانعی بود.آدم متواضعی بود .اهل ادعا نبود.شعار نمی داد، از آفات معمول به دور بود. غیر از مطالعه و جستجو هیچ حرصی نداشت. حضورش همیشه آرام بخش و مایه اطمینان بود. همیشه به عنوان دوست، احساس می کردید صخره ای، سد سکندری پشت سر شماست.ما در قصه های کرمان افسانه ای داریم به اسم سنگ صبور که خیلی معروفه. همون که خاتون به سنگ می گه: «ای سنگ صبور! تو صبوری یا من صبور» و سنگ می شکنه و یک پاره ی آب و خونی ازش میاد. سنگ های صبور از رنج دیگران می شکنند و مسعودی سنگ صبور بود. به قول آنا آخماتووا در شعر«خاطره ای در درونم است»:
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی. (آخماتووا،50)
اما این آرامشی که گفتم، وقتی قصه می خواند، تبدیل به آتش فشان می شد. در قصه های مسعودی فاجعه از طریق ریتم منتقل می شد. وقتی مسعودی قصه می خواند ریتم چنان دقیق و البته سنگین بود، که جایی برای هیچ حرفی نمی گذاشت.شما فقط می توانستید سکوت بکنید. فکر کنید پدری دارد تشییع جنازه ی پسرش را توصیف می کند و با مادر بچه حرف می زند:
«... مثل مرغ سر کنده جلو جمعیت بال بال می زدی. جمعیت مثل شتر مست، کف می ریخت. لگد مال می کرد و می رفت.اگر حسین غول تو جانت نرسیده بود، لهت می کردن. گفتی: «حسین، بردنش. می خوام چشماش ببینم.جون بچه هات جلوشون رو بگیر.» حسین پیچید جلو این شتر مست و بی سر و افسار. پاهایش را فراخ گذاشت.مثل سد سکندر ایستاد.پا سست کردند، ایستادند. گذاشتندش روی زمین.گیج شده بودم. گیج بودم. چرا این کار را می کردند؟مگر پسر من وتو نبود؟ پس چرا بقیه این قدر جوش می زدند؟...»
یا این شرح فاجعه از زبان پسری که دوستش را در انفجار از دست داده :
«... نپریده بودم توی باغ، نمیپریدم، تلواسه داشتم، دلمدل می کردم. آسمان گرمبستی صدا داد. هزار تا، نه بیشتر، حلب خالی را زدند به هم. نگاه کردم پشت سرم زمین دهن وا کرد. خاک، سنگ، آتش پف کرد بیرون. از روی چینه پرت شدم تو باغ. با سر رفتم تو شن ها، ته جو. درخت ها داشتند در می رفتند. دست به دامن هم می شدندو دستشان به هم نمی رسید. از هم می ترسیدند. می گریختند . باد گرمی تو شاخه درخت ها هوهو می کرد. کله گیج شدم. نمی ترسیدم.به خدا نترسیدم. گم شدم. از هوش رفتم.»
حالا خودش وقتی می خواند، آدم را آتش می زد. ریتم نوشتاری را با گفتار در می آورد. در واقع مسعودی غیر از قصه گو بودن، قصه خوان چیره دستی هم بود.
عبد النبی فخر الزمانی در کتاب طراز الاخبار، شرایط قصه خوان چیره دست را بر شمرده که بعضی هایش اینها هستند: جمعیت حواس با جاذب ی طبیعت. یعنی با تمرکز بخواند و به دل بنشیند. دانستن قدر هنر خود و مروت با همگان. مسعودی در این مورد حقیقتا سرآمد بود. هیچ عجله ای نداشت.
در مورد دانستن قدر هنر خود، فخر الزمانی باز هم تاکید می کند که «قدر هنر خود دانستن، قصه خوان را از جمله ی امور واجب تر است و پاس عزت کسب خود داشتن از هر چیز برتر و لازم تر... و هر چند که از روی استغنا مرتکب این فن مردم فریب گردد، پسندیده و خوش آیند است.» مسعودی هرگز بر در ارباب بی مروت دنیا ننشست که «خواجه کی به در آید.» و دست پیش هر کس و ناکسی دراز نکرد.
نکته دیگری که فخر الزمانی تاکید می کند این است که « قصه خوانی که قصه دان نباشد، در فن خود ناتمام است.» مسعودی قصه دان بود. از این نظر مسعودی از آن کسانی است که به راستی نادرند.درست است که مسعودی داستان نویس طبیعی بود، اما در تکنیک هم جستجو گر بود.من شاهد این جستجو بودم. علاقه ی او نقد و نظریه ادبی و هر چیزی بود که به داستان و رمان مربوط می شد. کتاب ها را حتی به زبان اصلی مطالعه می کرد. آدم با مسعودی حس خوبی داشت.چیزی از او می تراوید، از جنس شعور،از جنس صداقت،از جنس بی ریایی،از جنس کار ،جستجو، پرسش، از جنس کمال گرایی، از جنس شبدر ،آب روان و گل بادام. و آنا آخماتووا بود که سرود:
زنده ای یا که مرده ،نمیدانم .
باید آیا به دنبال تو همه جا را بگردم
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir