حوزه هنری استان کرمان
← همه اخبار

خاطرات جواد منصوری ار سالهای پیش از انقلاب
ناگفتههای تاریخ در «سالهای بیقرار»
۳۰ تیر ۱۳۹۲کد خبر: 141970۲
«سالهای بیقرار» یکی از منابع تاریخی است که اخیراً توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است. این کتاب که خاطرات جواد منصوری ار سالهای پیش از انقلاب را بیان میکند، در خود ابعاد جدید و ناگفتههای بسیار تاریخی را جای داده است.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی حوزه هنری کرمان به نقل از تسنیم، کتاب «سالهای بیقرار»،
خاطرات جواد منصوری، با تحقیق و تدوین محسن کاظمی توسط انتشارات سوره مهر
در اردیهبشت ماه سال 1392 انتشار یافت. این کتاب از جمله کتابهایی است که
در آینده پژوهشگران تاریخ معاصر به آن توجه خواهند کرد. کتاب «سالهای
بیقرار» بخشی از تاریخ معاصر و مبارزات یکی از مبارزان مسلمان را واکاوی
کرده است.
منصوری از مبارزانی است که در جریان رویارویی قهرآمیز با رژیم شاه از زیر ضربات مهلک ساواک و شکنجههای جسمی و روحی دوران بازجویی و زندان جان به در برد. خاطراتش تاریخ دو دهه مبارزه با رژیم پهلوی و سرگذشت جریان های سیاسی قهرآمیز و گروههای مبارز مسلح است.
تدوینکننده در کتابش انسانهایی را دیده است که برای اعتلای مرز و بوم خویش و ایجاد آیندهای درخشان برای فرزندان این سرزمین، به هر طریق که صلاح میدانستند و به مقداری که میتوانستند زحمت کشیدند؛ اما در تاریخ دیده نشدهاند. کتاب میخواهد هر چند کوتاه از آن یادی بکند. اگر چه تدوینکننده تلاش میکند از چند شخصیت و خدمات فرهنگی و مالی آنها یاد کند. در کتاب هنوز همفکران منصوری هستند که بسیار کوتاه به آنها اشاره شده و باز هم چنین فرصتی از دست رفته است!
یکی از کسانیکه در کتاب به شکلی گذرا و عمدتاً به دلیل حادثهای که در زندان برای منصوری به وجود میآورد، از او یاد میشود، داوود محبوب مجاز، یکی از اعضای گروه حزبالله و از شاگردان و اعضای یکی از حوزههای تحت نظر شخص جواد منصوری است که پس از دستگیری منصوری از طریق رضا مهدوی با سازمان مجاهدین خلق مرتبط و فعال میشود.
وی متولد سال 1331 تهران بود و هنگام تحصیل در دبیرستان به جلسات گروه حزبالله جذب شد. پس از ادغام حزبالله در سازمان مجاهدین خلق، او تحصیل را در سال آخر دبیرستان رها کرد و به مجاهدین پیوست. پس از دستگیری محبوب مجاز در سال 1351 وی به شدت شکنجه شد در دادگاه اول دوازده سال حکم گرفت. اما در دادگاه دوم، به دلیل دفاع ایدئولوژیک، حکم اعدام گرفت که به حبس ابد تبدیل شد. تدوینکننده کتاب هیچ اشارهای به چگونگی برگزاری دادگاه محبوب مجاز نکرده است.
وی به سبب فشارها و آزاریهایی که در دوران زندان دیده بود دچار مشکلات روانی شد و دور خودش به همه طرف میچرخید. راوی خاطره خود را در خصوص محبوب مجاز در زندان قصر چنین نقل میکند: «او در سال 1351 در ارتباط با محمد مفیدی دستگیر گردید و به علت شکنجه و ضربه سنگینی که بر سر او وارد کردند، مبتلا به بیماری روانی شد. مقامات زندان توجهی به معالجه وی نداشتند و به همین علت وضعیتش رو به وخامت گذاشت؛ به طوری که دائماً حرکات غیر عادی داشت و حرفهای بیمعنی و بیربط میزد.
او میگفت: "شما از طریق افکار و روشهای شیطانی دیگران را محسور و فریفته خود میکنید و به هر کاری که بخواهید وادار میکنید. به همین دلیل شما از حزب شیطان هستید و باید کشته شوید." او با اینگونه افکار و تلقینات دائماً مشغول حرکتهای غیر عادی بود و با همین استدلال تصمیم میگیرد مرا به قتل برساند. اگر چه دقیقاً نمیدانم چرا در مورد من تصمیم گرفت؟ آیا کسی در القای این فکر بر او مؤثر بوده است یا نه؟ به هر حال او دنبال فرصت بود تا اقدام نماید. بالاخره در صبحگاه روز 31 فروردین 1353 او یک دمبل (وزنه) شش کیلویی را از پشت بر سر من کوبید...»
منصوری در پایان این بخش از خاطره خود چنین ادامه میدهد: «محبوب مجاز مدتی پس از ضربه و مجروح کردن من به آشپزخانه زندان رفت و قابلمهای از آب جوش (که برای تهیه چای بود) را بر روی خودش ریخت که با انتقال به بیمارستان و مدتی بستری شدن حالش بهبود یافت. روزی که او را دیدم که به سمت دفتر زندان نماز میخواند(حداقل با 90 درجه انحراف از قبله) به او گفتم: "داوود چرا به این سمت نماز میخوانی؟» گفت: «نماز را به سمتی باید خواند که امر از آنجا میآید و چون تقدیر امور ما از این طرف(یعنی دفتر زندان) میآید، پس باید نماز را به این طرف خواند!»
یکی از زندانیان زندان قصر خاطره خود را از محبوب مجاز چنین نقل کرده است: «بچهها در بهداری زندان دیده بودند یک چیزی مثل مومیایی، مثل قله کوچک سفیدی باندپیچی شده، با دو تا چوب راه میرود. گویا فقط چشمانش دیده میشده صداش میزند داود، داود، تویی؟ وی در حالی که اشک میریخته با حالت نزار پاسخ میدهد آره خودم هستم، داود، داود محبوب مجاز. وی هجده ماه در بهداری زندان ماند. مدتی هم در بند یک و هفت و هشت زندانی بود.»
منصوری در خاطراتش ادامه میدهد: «سرانجام روزی داوود در حمام یک ظرف محتوای داروی نظافت را خورد و پس از 24 ساعت فوت کرد. پدرش که استوار بازنشستهای بود نیز پس از چند روز رخت از دنیا بربست.» نقل میشود: «پس از این حادثه او را در پتو گذاشتند و دوان دوان به زیر هشت بردند تا به بهداری برده شود، اما کار از کار گذشت و داود تمام کرده بود.»
محقق تاریخ جان باختن محبوب مجاز را اسفند ماه سال 1353 ذکر نموده و تاریخ دقیقی از این حادثه ارائه نکرده است. سرنوشت غمانگیز محبوب مجاز، که هماینک فقط نام خیابانی در غرب تهران از او به یاد مانده، از مواردی است که در تاریخ مبارزات سیاسی به ندرت از او یاد شده است. در شرایطی که تصاویر بسیاری از مبارزان و افراد مرتبط با جواد منصوری در کتاب انتشار یافته است، تصویری از محبوب مجاز در آن دیده نمیشود. هر چند راوی و تدوینکننده کتاب از نحوه دستگیری محبوب مجاز، جایگاه تشکیلاتی وی، و فعالیت های پیشین وی در کتاب نکته قابل توجهی بیان نکردهاند. کتاب «سالهای بیقرار» از معدود منابع موجود در این زمینه به شمار میرود.
منصوری از مبارزانی است که در جریان رویارویی قهرآمیز با رژیم شاه از زیر ضربات مهلک ساواک و شکنجههای جسمی و روحی دوران بازجویی و زندان جان به در برد. خاطراتش تاریخ دو دهه مبارزه با رژیم پهلوی و سرگذشت جریان های سیاسی قهرآمیز و گروههای مبارز مسلح است.
تدوینکننده در کتابش انسانهایی را دیده است که برای اعتلای مرز و بوم خویش و ایجاد آیندهای درخشان برای فرزندان این سرزمین، به هر طریق که صلاح میدانستند و به مقداری که میتوانستند زحمت کشیدند؛ اما در تاریخ دیده نشدهاند. کتاب میخواهد هر چند کوتاه از آن یادی بکند. اگر چه تدوینکننده تلاش میکند از چند شخصیت و خدمات فرهنگی و مالی آنها یاد کند. در کتاب هنوز همفکران منصوری هستند که بسیار کوتاه به آنها اشاره شده و باز هم چنین فرصتی از دست رفته است!
یکی از کسانیکه در کتاب به شکلی گذرا و عمدتاً به دلیل حادثهای که در زندان برای منصوری به وجود میآورد، از او یاد میشود، داوود محبوب مجاز، یکی از اعضای گروه حزبالله و از شاگردان و اعضای یکی از حوزههای تحت نظر شخص جواد منصوری است که پس از دستگیری منصوری از طریق رضا مهدوی با سازمان مجاهدین خلق مرتبط و فعال میشود.
وی متولد سال 1331 تهران بود و هنگام تحصیل در دبیرستان به جلسات گروه حزبالله جذب شد. پس از ادغام حزبالله در سازمان مجاهدین خلق، او تحصیل را در سال آخر دبیرستان رها کرد و به مجاهدین پیوست. پس از دستگیری محبوب مجاز در سال 1351 وی به شدت شکنجه شد در دادگاه اول دوازده سال حکم گرفت. اما در دادگاه دوم، به دلیل دفاع ایدئولوژیک، حکم اعدام گرفت که به حبس ابد تبدیل شد. تدوینکننده کتاب هیچ اشارهای به چگونگی برگزاری دادگاه محبوب مجاز نکرده است.
وی به سبب فشارها و آزاریهایی که در دوران زندان دیده بود دچار مشکلات روانی شد و دور خودش به همه طرف میچرخید. راوی خاطره خود را در خصوص محبوب مجاز در زندان قصر چنین نقل میکند: «او در سال 1351 در ارتباط با محمد مفیدی دستگیر گردید و به علت شکنجه و ضربه سنگینی که بر سر او وارد کردند، مبتلا به بیماری روانی شد. مقامات زندان توجهی به معالجه وی نداشتند و به همین علت وضعیتش رو به وخامت گذاشت؛ به طوری که دائماً حرکات غیر عادی داشت و حرفهای بیمعنی و بیربط میزد.
او میگفت: "شما از طریق افکار و روشهای شیطانی دیگران را محسور و فریفته خود میکنید و به هر کاری که بخواهید وادار میکنید. به همین دلیل شما از حزب شیطان هستید و باید کشته شوید." او با اینگونه افکار و تلقینات دائماً مشغول حرکتهای غیر عادی بود و با همین استدلال تصمیم میگیرد مرا به قتل برساند. اگر چه دقیقاً نمیدانم چرا در مورد من تصمیم گرفت؟ آیا کسی در القای این فکر بر او مؤثر بوده است یا نه؟ به هر حال او دنبال فرصت بود تا اقدام نماید. بالاخره در صبحگاه روز 31 فروردین 1353 او یک دمبل (وزنه) شش کیلویی را از پشت بر سر من کوبید...»
منصوری در پایان این بخش از خاطره خود چنین ادامه میدهد: «محبوب مجاز مدتی پس از ضربه و مجروح کردن من به آشپزخانه زندان رفت و قابلمهای از آب جوش (که برای تهیه چای بود) را بر روی خودش ریخت که با انتقال به بیمارستان و مدتی بستری شدن حالش بهبود یافت. روزی که او را دیدم که به سمت دفتر زندان نماز میخواند(حداقل با 90 درجه انحراف از قبله) به او گفتم: "داوود چرا به این سمت نماز میخوانی؟» گفت: «نماز را به سمتی باید خواند که امر از آنجا میآید و چون تقدیر امور ما از این طرف(یعنی دفتر زندان) میآید، پس باید نماز را به این طرف خواند!»
یکی از زندانیان زندان قصر خاطره خود را از محبوب مجاز چنین نقل کرده است: «بچهها در بهداری زندان دیده بودند یک چیزی مثل مومیایی، مثل قله کوچک سفیدی باندپیچی شده، با دو تا چوب راه میرود. گویا فقط چشمانش دیده میشده صداش میزند داود، داود، تویی؟ وی در حالی که اشک میریخته با حالت نزار پاسخ میدهد آره خودم هستم، داود، داود محبوب مجاز. وی هجده ماه در بهداری زندان ماند. مدتی هم در بند یک و هفت و هشت زندانی بود.»
منصوری در خاطراتش ادامه میدهد: «سرانجام روزی داوود در حمام یک ظرف محتوای داروی نظافت را خورد و پس از 24 ساعت فوت کرد. پدرش که استوار بازنشستهای بود نیز پس از چند روز رخت از دنیا بربست.» نقل میشود: «پس از این حادثه او را در پتو گذاشتند و دوان دوان به زیر هشت بردند تا به بهداری برده شود، اما کار از کار گذشت و داود تمام کرده بود.»
محقق تاریخ جان باختن محبوب مجاز را اسفند ماه سال 1353 ذکر نموده و تاریخ دقیقی از این حادثه ارائه نکرده است. سرنوشت غمانگیز محبوب مجاز، که هماینک فقط نام خیابانی در غرب تهران از او به یاد مانده، از مواردی است که در تاریخ مبارزات سیاسی به ندرت از او یاد شده است. در شرایطی که تصاویر بسیاری از مبارزان و افراد مرتبط با جواد منصوری در کتاب انتشار یافته است، تصویری از محبوب مجاز در آن دیده نمیشود. هر چند راوی و تدوینکننده کتاب از نحوه دستگیری محبوب مجاز، جایگاه تشکیلاتی وی، و فعالیت های پیشین وی در کتاب نکته قابل توجهی بیان نکردهاند. کتاب «سالهای بیقرار» از معدود منابع موجود در این زمینه به شمار میرود.
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://kerman.hozehonari.ir/s/FS3PX3Y
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir