
کسی که تشنگی را با خودش برد...
امیرحسین نورالدینی
بیابان بود و گرما و عطش بود
و مردی که جهان را مست بارید
فضای آسمان ابری شد و بعد
ز بالای بلندش دست بارید
به تعبیر زمان یک لحظه خورشید
نچرخید و زمان را واژگون کرد
کنار علقمه آبآوری رفت
تمام رود را دریای خون کرد
به تیری جنس کینه، جنس نفرت
دل صدپارهی مهتاب زخمی
پس از کوچه، پس از مسجد دوباره
شده پهلوی سرخ آب زخمی
شتابان روی خاک خسته افتاد
کسی که آسمان همبازیاش بود
هزاران تیر و نیزه روی پیکر
نشان کوچک سربازیاش بود
پی قانون اول مرد یعنی
کسی که آب را بر لب بگیرد
بدون تبصره، ماده نهایت
حوالی عطش تنها بمیرد
به فکر کودکان تشنه جان داد
همان که غیرتش مثل علی بود
شبیه کوه محکم بود و محکم
دلش نرم و لطیف و مخملی بود
کسی که تشنگی را با خودش برد
سر رود فرات و تشنه برگشت
و با قدّ بلند و صورتی ماه
پر از زخم عمیق دشنه برگشت
زمین باید بگردد تا ببیند
که آیا مثل او آبآوری هست؟
و تاریخ جهان و ثبت مردی!
بهجز عباس آیا دیگری هست؟
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir