کرمان
← همه اخبار
کلاک

کلاک

۱۴ مهر ۱۳۸۹کد خبر: 140280۱

زنده یاد محمدعلی مسعودی

چه تبی دارم! دارم می‌سوزم چه آتشی افتاده به جانم! از کجا؟  گُر گرفته‌ام می‌سوزم. برای چی این جا واایستاده‌ام، چی می‌خواهم ببینم، او را که هزار بار هم بیشتر دیده‌ام: آفتاب صبح و پسین بود که. پس چرا حالا من آن هم امروز، این جا به تماشا واایستاده‌ام؟ دلم می‌خواست کور بودم، کور می‌شدم، یا می‌رفتم گم می‌شدم تا نبینم. ولی پایم ضد کاری می‌کند: نمی‌توانم پا زده‌ام انگار،  یا چشمان مندزما سحرم کرده، چراغی شده‌ام، مات هیکل هیولای وسط میدان مانده‌ام. چی می خواهد این جا وسط روز. 

مردم مثل مور و ملخ هوریز کرده‌اند. چه غلغله ای! کجا بوده اند این همه آدم؟ این جا چرا جمع شده‌اند؟ عروسی است یا عزا؟ شتر به شیشه می‌کنند؟ خودت چی؟ وابایست. بین. تو ماشین نشسته. بلندتر از همه. سرش به سقف می‌رسد. همو نیست؟

آوردندش، خود خودش است، بلند بالا. امروز همه‌ی وجودش قد شده، گوشت تنش آب شده ریخته، فقط قدش مانده ‌، سوخته. بالای تنور آویزانش کرده‌اند یا تو آتش آبش کرده اند؟

گفتم رضا! ای چه کاریه که می کنی آخر و عاقبت نداره ‌، می‌فهمی که، می‌بازی می‌سوزی. معنی‌دار نگاهم کرد، فقط گفت: «آ حسن! ….» چی تو دلش بود که بر زبانش نمی‌آمد؟ من محرم نبودم، یا …؟

از ماشین پیاده‌اش می کنند می‌ایستد و رو به مردم زل می زند به کلاک بلند دم مندزما.

حسنو هنوز زود بود وابایستم جلو در خونه، هم‌شونه‌ی عموهام دیدی چند تا عمو دارم- دس بذارم رو سینه م، جلو مردم خم و راس بشم، اونا بیان به صف از جلوم رد بشن زورکی چشماشونه بچقارونن، بگن غم آخرتون باشه خدا صبرتون بده، منم هی بگم خدا عمرتون بده خبر خیر ببرین، خدا عمرتون بده خبر خیر ببرین خدا عمرتون بده خبر….

راه می‌افتد نه راهش می‌اندازند‌ به طرف جرثقیل می‌روند. این هیولا تو این میدان آن هم وسط شهر جلو چشم این همه آدم چی می‌خواهد که ایستاده گوش تیز کرده و دم علم. چه کلاکی‌ می‌شد دمش، اگر…. می‌شد شاخه های بلند بادام را کشید پایین، و چه قدر بادام جمع می‌کردیم

حسنو اگر کلاکی داشتیم تا او بالا بالا‌ها می رسید می‌شد چه قدر بادوم از ته سر شاخه‌ها کند. چه قدر بادوم جم می‌کردیم ماشو حسن پشه میومد جعبه‌ی خرازیشه می‌خریدیم. چه قدر دفتر و قلم دفترامون هی پاک نمی کردیم دوباره توشون بنویسیم. مدادمون گم می‌شد غمی نداشتیم تو سری نمی‌خوردیم. چه قدر خوب بود ! نه؟

حالا نگاه کن آ رضا به مراد دلت رسیدی، کلاک به این بزرگی به خاطر تو آمده، آن جا ایستاده، اگر مردی، می‌توانی بلندش کن بچسبانش کنار دیوار نان سرشکسته‌ای کنارش بچسبان، واایست دور تماشا کن شده چی؟

حسنو ملایی چشم‌بندیه نیس؟ نگا کن ای کلاکه می‌کشی اینم کنارش می‌شه چی بابا، باباو ای کجاش مثه بابایه ولی بابایه حالا یه کلاک دیگه‌ی بکش یه نون سرشکسته‌ی کنارش می‌شه نان چشم بندی نیست ای جور می‌تونی همه چی برا خودت بکشی بابا نان، دارا….

سنگین راه می‌رود، انگار می‌رود کدخدایی، بالا بالا بنشیند بزرگ بزرگ حرف بزند. یا محو کلاکی شده که مثل سد سکندر میدان را پر کرده؟

مُت بسته بود به تخته تو بحر کلاک های پشت سر هم رفته بود و آن همه نانی که آقا روی تخته پشت سر هم ردیف کرده‌بود.روی نمیکت که نشستم برنگشت تا بگوید: حسنو آوردنت گفتم میارنت حسنو ملا نمی‌رفت بردنش.» بیرون کلاس گفت: نگا کن ملای خیلی خوبه. خطا سیاه میشن آب نان بابا. حسنو هسی قسم بخوریم قول مردونه به هم بدیم مدره ره ول نکنیم، ها؟

کنار هیولا می‌ایستند، هیولا در کمین کی بزخو کرده؟ رضا کو چک شدهؤ کوچک کوچک! دیوار گوشتی دورش کوچکتر، سرش از این دیوار بالا زده. چرا سیاه پوشیده‌اند ؟ سر‌اند پا سیاه سوراخ چشم‌هاشان هم پشت عینک سیاه گم شده. چرا ؟ نمی‌خواهند ببینند؟ یا می‌خواهند همه چیز را سیاه ببینند؟ مردم از روی شانه‌ی هم سر می‌کشند. چرا؟ ندیده دیده‌اند؟

نگا کنین ای رضا کشاورزه شاگرد اول کلاس پنج اون تو همه‌ی شهر داغشه نبینی کهزاد! باغت آباد گورگه آدم با کله بیرون می‌دی، ها. هزار ماشا… ایشا… دکتر می‌شه  مهندس ایشا… گوش شیطون کر چشمش کور.

دو باره راه افتاده‌اند راهش می‌اندازند. هنوز سنگین پا برمی‌دارد. لرز نگرفته؟ نمی‌ترسه؟ می‌داند کجا می‌رود. برای چی می‌رود؟ می‌داند و نمی‌ترسد، نمی‌لرزد؟

خیلی از خودت راضی هسی رضو نمی‌ترسی؟ امتحان ریاضی داریم مفهمی آقا ریاضی چه قد سخت می‌گیره، آ نمی‌ترسی، من که دلم داره گپ گپ می‌زنه دس بذار ببین، عین آسو گپ گپ می‌کنه

پاهام لرز گرفته، لمس و لال شده‌ام، نمی‌توانم بگریزم، بروم گم بشوم تا نبینم که او را به طرف هیولا می‌برند تا جلو سر و همسر به کلاک آویزانش کنند، دشمن شادش کنند.

نلرز حسنو، مردکه خودته نگه دار. امتحان هر چی می‌خوا باشه، آقا ریاضی هر چی دلش می‌خوا سختگیری کنه، چرا ما بترسیم مرد، لامسب مرد و ای قد ترسو

به جماعت نگاه می‌کند. می‌بیند آمده‌ام تماشا تا ببینم چه طور قد رشیدش ان بالا تاب می‌خورد، چه طور می‌لرزد؟  می لرزد؟ حتماً دست خودش که نیست، نکند نگاه که می‌کند، ببیند ایستاده ام و تماشا می‌کنم. اگر ببیند چه کار می‌کند؟ می‌پرد تو بغلم؟از راه که می‌رسیدم مثل جن جلو اتاق حاضر می‌شد. از کجا می‌فهمید که آمده ام بو می‌کشید؟ یا پرش را آتش می‌زدند؟ هنوز کتاب‌ها زیر بغلم بود که خودش را پرت می‌کرد تو بغلم. سر می‌گذاشت روی شانه‌ام، واگریه می‌شد. نمی‌شد گریه نکند، نمی‌شد گریه نکنیم.

حسنو خوش به حالت هنوز می تونی بری مدرسه. سایه پدر بالا سرته. من چی دیدی نامرد شدم پا سر قولم گذاشتم قسممة شکسم. به خدا بی تقصیرم. ننه‌م ناخوشه، عباسو باید بره مدرسه. معصو سر سوزنی جهیز نداره، بایدش که عروس بشه نه، من چه کار بکنم حسنو بیل زیمی نصیبم شد.

وا می‌دارند زیر دکل جرثقیل، می‌ایستد به آسمان نگاه می‌کند یا به کلاک سیاه آهنی. ای قد مروا زدی که آخرش مرواری شد. نگا کن چه کلاک بزرگی! درست بالای سرت نگاه کن تماشا کن تا وقت داری تماشا کن تا حسرت به دل نمی‌ری.

حسنو پدرم از درد کلاک شده‌بود. درد کلاکش کرده‌بود. کاسه‌ا زانوشه زده‌بود تو اشکمش ا درد می‌نالید. مثه تو بخاری سیاه شده‌بود. بچه‌هامون هم صدا چزبرک می‌زدن مادر خدازده‌م ا لب دیوار جار زد مشتی شهربان کوهزاد، پسرت داره می‌میره. تو ره به خدا به دادم برس. نمی‌فهمم چه خاکی ور سرم بکنم. بی‌بی‌م ا او طرف دیوارجوابشه داد: شتوته نکن زنکه‌ی خجالت نکش، مردم دور خودت جم نکن. حتماً تریاکش دور شده، نمی‌میره که اول دفه‌شم که نیس، خوب راهی یاد گرفتین او چار چلنگشه هوا می‌کنه. تو هم می‌کنی می‌ذاری ته سرت.خونتون ابادون …. مادرم کنار دیوار پا زد، سرشه کوفت ور دیوار، ویلات سر داد پر کس بی کس خودم جفا کش روزگار خودم، بی را روگه خودم رو به کی بکنم خدایا. خونه‌مون صحرای محشر شد.

بسم الله الرحمن الرحیم الحمدالله رب العالمین …. چه کار دارم می‌کنم؟ چرا الحمد وقل هوالله می‌خوانم کی مرده که فاتحه می‌خوانم؟

بی‌بیم، ششهربان دیروز ا لب دیوار جار زد خدیجه آهای خدیجه من حقمه می‌خوام هشت یکم بدین می‌خوام بدم سر خاک پسرم قرآن بخونن، شما که ا دستتون ور نمیا، الحمدالله. خودم می‌دم براش نماز روزه می‌خرم. سه ماه نبود پدرم مرده بود، تازه همه‌ش همی دو حبه اب را داشت.چه قدره بدهکاری داشت. تازه خرج خیراتش هم بود، اونم قرض کرده‌بودم همه‌ی ملکشه که می فروختیم همنا نمی‌شد، اون وقت من با ای چار تا نون اشناس خدا نشناس چه کار میباس بکنم؟ ا دس بی‌بی دقم گرفت: همه‌ش مال ته بی‌بی ایشا … خرج خیراتت بشه بدن برات نماز روزه بخرن. چه می‌لرزم این لرز تمام شدنی نیست. او هم می‌لرزد، فهمیده چه خبر است فهمیده بازی نیست؟ آقا ریاضی هم نیست، می‌لرزد.

رضا تو چرا ای جوری شده‌ی پاک عوض شدی.چرا حالا که کم‌اسایی نداری چرا ول نمی کنی؟ ای چه کاریه که می‌کنی؟ حالا نشد بری مدرسه به درک دیگه چرا ای کار؟ ها ؟ دسی دسی داری …. فقط چشم دوخت به چشمم:آ حسن ….چی تو دلش بودکه به زبانش نم‌آمد؟

نکند برگردد و جلو این همه آدم چشم بدوزد به چشمم، بگوید: «آ حسن ….»، نمی‌ریزند دورم، یخه‌ام را بگیرند، چه طور حالیشان کنم ما فقط هم‌ولایتی هستیم، فقط آشنا. کی کمکم می کند، تا کی گرفتار می‌مانم؟

نه! نگاهش آن طرف روی جمعیت می‌دود. انگار دنبال کسی می‌گردد. دنبال کی؟ خواهبش معصومه؟ نکند او آمده‌باشد، بچه به بغل. شانه به شانه‌ی شوهرش، ایستاده‌باشد به تماشا؟‌مثل من، مثت همه‌ی این آدم‌ها. را‌پایی برادرش را می کند؟ خدا کند مدرسه که تعطیل شد، برادرش،‌عباسو از این راه نیاید. برگرد مدرسه؟

حسن جون تو و جون عباسو. پشتیییبانش باش. معلمشی به حرفت گوش می کنه نصیحتش کن درس بخونه، نذار بی‌راه بره.

چه کار مکنند؟ چه کار می‌کند؟ دیوانه شدی رضا دیوانه گردنت را کنا ربکش. تو که نمی‌خواهی بمیری. می‌خواهی؟ تو چنبر گوشتی گیر کرده، کاری از دستش برنم‌آید.

گفتم خواهر معصو، گریه نکن بابا مرده من که نمردم خودم نوکریته می کنم نمی‌ذارم خوار بشی، گریه نکن خواهر تو یتیم نشدی، رضو یتیم شد من شدم.

مندزما میان میدان خرناس کشید چیزی کلاک دمش را کشید.چنگک کشیده شد طناب جمع شد، صاف شد، رفت بالا، بالاتر حالا او …

ننه ننه توره خدا ولش کن نگا کن انبر چه طو گردن ای موشه می‌چغارونه چشماش زده بیرون به خدا گناه داره لش کن ولش …، وووول‌ل‌ل ….

پاها جمع شدند، خم شد، کلاک شدند، صاف شدند. دو بار، سه بار، سی بار، سی سال دود شد؟ باد شد. باد، آه، تیفون، اشک گلول گلول تو باد پخش شد. تو باد می‌رقصد تاب می‌خورد، می‌رقصد هراسه! مردم دسته‌دسته می‌گریزند. می‌ترسند؟

حسنو بدو بریم تو تالا دوولو درست کنیم. لکاغا که نترسن همه‌ی هندونه‌ها ره سوراخ می‌کنن. بدو بالا ….

دوولو؟ کلاغا؟ من، نمی‌تونم، کورم کور شده‌م مردم کو؟ صدا ویلات از کجا میاد، چرا یکی پیدا نمی‌شه بکشینم تو سایه. زانو زده‌م. پام، پان کو؟ صدام صدام خفه شده، زبانم چسبیده به کامم. چقدر کچله خورده‌م زهر مار؟ دهنم تلخه تلخ تلخ. می‌سوزم تب دارم؟ از گرما؟ هوا تب داره. من می‌سوزم. زهر دهنم، لیچم. لیچ عرق زرداب، زهر میریزه دهنم، ذهنم، سوختم آب شدم. آب! آب ….

 از گرما پختیم حسنو بیا بریم تو استخر مسابقه بدیم؟ هر کی بیشتر زیر آب موند برنده، باشه؟

چی، زیر آب، برنده، کی، ‌      


اشتراک‌گذاری:لینک کوتاه: https://kerman.hozehonari.ir/s/7FLR6MZ

نظرات

در حال بارگذاری…

منبع: kerman.hozehonari.ir