
گزارش یک واقعه
زنده یاد محمدعلی مسعودی
این داستان روایت سر راستی از یک واقعه است و نویسنده کوشیده رویدادها را طابق نعل به نعل واقعیت نقل کند، همین امر هم در ساخت داستانش اخلال ایجاد کرده.
درست وسط روز روشن، روی پل بلندی که دور تا دور میدان بزرگ شهر ساختهبودند، مردی را کشتهبودند. هر چند خیابان شلوغترین ساعات روز را میگذراند، ولی پل خلوت بود. آفتاب روی آسفالت سیاه و آهن بیداد میکرد و مردم خسته از کار و گرما درست زیر پل به انتظار مسافرکشها این پا و آن پا میکردند. در همین گیر و دار مردی را دیدند که با شتاب از پل پایین آمد، سوار ماشینی شد که به سفیدی میزد و به سرعت رفت. راه رفتن عجیبش همه را حیرتزده کرد. هر چند همه هراس و شتاب مرد را دیدهبودند. ولی چون آخرین فریادهای مقتول را نشنیدهبودند، نمیتوانستند بدانند چه اتفاقی افتاده. بعد که مدرسهها تعطیل شد، کودکان دبستانی از پل بالا رفتند( انگار بچهها هیچ وقت خسته نمیشوند) و مرد را دیدند که دراز به دراز روی پل خوابیده. آنها هم حدس نمیزدند کسی مرده باشد یا بهتر بگوییم کشته شده باشد،( با آن که، شاید هم به دلیل این که، فیلم جنایی زیاد دیده بودند مرگ برایشان رویدادی دور از ذهن و سینمایی بود)، جلو رفتند تا ببیند مردی که میتواند وسط روز زیر آفتاب روی پل داغ بخوابد، چطور آدمی است. بعد خون دلمه بسته را روی لباس مرد دیدند و یادشان آمد که باید همان اول که مرد را دیدهاند مثل وقتی که تو فیلم کسی جنازهای را پیدا میکند جیغ میزدند تا یکی بشنود و به پلیس تلفن کند. بعد هم حتماً سر و کله پلیس پیدا میشد و در به در دنبال قاتلی میگشت که همیشه از صحنهی جنایت می گریخت تا هوش پلیس را آزمایش کند. اما بلافاصله هم به محل جنایت میآمد تا هوش و زرنگی خودش را امتحان کند. بچهها هرچند دیر، یعنی وقتی خوب مقتول را ور انداز کردند و همه چیز را آن طور که دلشان میخواست بیمزاحم دیدند، بالاخره جیغشان را زدند. مردم اول خیال کردند یک بازیگوشی بچگانه است و زیاد اهمیت ندادند، ولی تجمع غیر متعارف بچهها و همین طور صدای جیغشان که کمکم زیادی غیر عادی میشد عاقبت یکی را وادار کرد که از پل بالا برود و مقتول را ببیند که چند ضربهی چاقو( البته حدس میزد) قلب، ریه و شکمش را پاره کرده.
در همین لحظه متهم هم در جای دیگر درست شبیه همین جا داشت خودش را آماده میکرد که از روی پل به وسط خیابان بپرد (برای این کار هم دلایل زیادی داشت) اگر پریدن از بلندی باعث مرگش نمیشد، انبوه متراکم اتوموبیلها میتوانست کلکش را بکند. از دیوارهی فلزی پل بالا رفت، کاری غیر متعارف که چند نفری را متوجه او کرد، اما انگار تصمیم او چندان هم قاطع نبود. از روی لبهی پل پایین آمد، بعد هم از خود پل پایین آمد و در کنار خیابان سوار ماشینی شد که به سفیدی میزد و به خانه رفت، تا بعدها کارآگاهان زرنگ بیایند، او را دستگیر کنند و به زندان بیاورند.
در زندان بود که شنید برای کسی که نتواند تبرئه بشود چه اتفاقی میافتد: یک روز صبح بیدارش میکنند. ازش میخواهند که لباس بپوشد، صبحانه بخورد، آب هم حتماً بخورد و بعد او را راه میاندازند، بیرون که میروند، از او میخواهند که در آخرین لحظهی زندگیش توبه کند، در بعضی روایتها حتی گفتهمیشد که از او میخواهند آخرین آرزویش را بگوید تا حسرت به دل از دنیا نرود. همهی اینها و به خصوص این آخری محل تردید است، چه کسی بیشتر از جنایتکاران فیلم سینمایی میبیند یا داستان پلیسی میخواند. با این همه میتوان مطمئن بود که همهی روایتها در یک مورد با هم اتفاق نظر داشتند: مرگ. متهم خوشحال بود که درست در همان روز کاری غیر عادی کردهو انگشتنمای مردم شده. امروز او میتوانست برای اثبات بیگناهیش به شهادت آن همه آدم استناد کند. دستکم چند نفر پیدا میشدند که بیایند و بگویند که روز قتل درست در همان لحظه او را دیدهاند که روی لبهی پل ایستادهبوده و انگار خیال داشته خودش را به وسط خیابان پرت بکند . تازه او انگیزهای برای قتل نداشت که هیچ؟ همیشه هم دعا میکرد مقتول نمیرد. با این که کسی از مقدار بدهی او به مقتول خبر نداشت، ولی حدس میزد که این امر همیشه مکتوم نمیماند، شاید اصلا خود مقتول علیرغم قولش به کسی گفتهباشد یا بگوید. تقریباً مطمئن بود که با وارثین همیشه حاضر در رویداد بعد از مرگ نمیتواند به توافق برسد، کاری که با مقتول، هر چند نه به سادگی، صورت گرفتهبود. به کارآگاهان هم گفت که او اصلاً دلش نمیخواسته مقتول بمیرد، هر چند دلیلش را نگفت. اما کارآگاهان آن قدرها هم هالو نبودند، همین طور که مقتول هم نبود، و این را کشف کردهبودند.
تلفن که زنگ زد کارآگاهان بدون فوت وقت خودشان را به صحنه جنایت رساندند. مقتول را که روی پل دیدند، اولین چیزی که کشف کردند این بود که او کشته شده، پس لابد قاتلی در کار است که آنها باید دنبالش بگردند. مثل همیشه از یادداشتها و نوشتههای مقتول شروع کردند. در صورت حسابهای مقتول به اسمی برخوردند که مثل همهی موارد از نزدیکان او هم بود. شک کردند. چشمشان که به رقم بدهی متهم افتاد شکشان بیشتر هم شد. متهم را دستگیر کردند به بازداشتگاه بردند و آن جا بود که فهمیدند متهم روز قبل از مرگ با مقتول دعوای لفظی هم داشته. نتیجه گرفتند که همین دعوا باعث شده که مقتول میزان بدهی متهم را یادداشت کند. رنگ جوهر نوشته نشان میداد که به تازگی نوشتهشده، و چه دلیلی بهتر از این که نشان میداد مقتول خطر را حس کرده و بلافاصله تصمیم گرفته چیزی را که بین آن دو مثل یک راز بوده، یادداشت کند، عقل سلیم هم این نتیجه را میپذیرفت. تازه قرینهی دیگری نیز وجود داشت که مجرم بودن متهم را تایید میکرد. شهادت شاهدان عینی قضیه.
از شاهدان خواسته شد که ساعت مقرری به پاسگاه پلیس بروند تا اظهاراتشان توسط مسئولین ثبت شود. یکی از آنها گفت: اونی که من دیدم قدش نه بلند بود نه کوتاه، (شاهد مردی بود که قد متوسطی داشت، هر چند این به قضیه ربطی ندارد.) پشت لبش هم سبیل پر پشتی سیاه میزد، صورتش سیاه بود مثل ذغال( خود او مردی بود تقریباً سفید)، بعدش سوار ماشین شد و در رفت، ماشین سفید بود. شاهد دیگر که مرد بلند قد سیاهی بود، گفت: سیاه بود جناب، قدش هم کوتاه بود تا این جا و به گردن خودش اشاره کرد. ولی جناب یه جوری را میرفت انگار…. بعدش هم جناب ما با چشم خودمون دیدیم که سوار ماشین سفیدی شد و گذاشت پشتش جناب، بله جناب سبیل هم داشت نامرد!. مردی که کوتاه بود و سبزه گفت: چه جوری بگم رنگش نه سیاه بود، نه سفید یه جورایی هم سیاه بود هم سفید. نخندین آقا من میخوام هر چه دقیقتر مجرم را توصیف کنم تا نقاشتون بتونه ازش عکسی بکشه آقا که با واقعیت مو نزنه. یه جوری راه میرفت که انگار باد فتق داشت نگا کنین این جوری آقا -و گشاد گشاد راه رفت- بعله آقا بعدش که میخواست سوار ماشین شیری رنگش بشه من صورتشو دیدم مثل همهی جنایتکارا چشماش قرمز بود، و صورتش ترسناک، ببینین آقا من ……
بعد نوبت به کسانی رسید که همان روز و همان ساعت متهم را روی پل دیگری دیدهبودند که از دیوارهی پل بالا رفته بود: انگار دیوونه بود مردکه. میخواسته چه کار کنه؟ قدش؟ خوب بلند بود، صورتش هم سبزه. راه رفتنش خندهدار بود. راسی راسی دیوونه بود. از پل اومد پایین سوار ماشین شد ماشین؟ انگار سفید بود. نه جانم صورتش سفید نبود نمیدونی نباید حرف تو دهن شاهد بذاری. باید بیطرف باشی. وقتی راه میرفت آدم یاد بچههایی میافتاد که…. نه جانم خودم دیدمش، با اون کاری که اون کرد مگر میشد آدم متوجهش نشه ظهر گرما رو پل از دیوار داغ پل بالا بری، دستهایش را رو به صورتش گرفت و کفدستها را پف کرد. آدم …. بله ماشینش سفید بود. سفید یخچالی.
متهم اما اتهام خود را انکار می کرد: من ، به خدا قسم، اون روز اصلاً ندیدمش. ای قد به درد خودم گرفتار بودم آقا که به هیچی فکر نمیکردم الّا…، بعد از یه عمر آبروداری حالا، ورشکست شدهبودم، هی از این و اون پول گرفتم، اون هم با چه سودی. همینا پدرمو در اورد. ولی به خدا قسم اصلاً دلم نمیخواست هیچ کدوم از طلبکارام بمیره، چه برسه به او که شوهر خواهرم هم بود. فکر میکنین حالا خواهرم، یا بچههاش از طلبشون صرف نظر میکنن؟ نه گمون نمیکنم. تازه گفتم که من از شانس خوبم همون وقت یه جای دیگه بودم. اونایی که دیدهن میتونن شهادت بدن.
متهم بر انکار خود اصرار میکرد. شاهدان عینی قضیه وقتی از پشت شیشه او رادیدند، که میان چند نفر دیگر با قدهای متفاوت و رنگهای سیاه، سفید و سبزه ایستاده یا راه میرود. بعضی گفتند او را میشناسند: نگا کن چه جور راه میره. ولی بعضی دیگر هم گفتند که هرگز چنین آدمی را ندیدهاند هر چند جور عجیبی راه میرود.
این جا با پیروی از استادان سلف داستان نویسی داستان را با یک جمع بندی(نتیجه) ختم میکنیم. روزها گذشت طی این روزها همه چیز به حال عادی برگشت جز اصرار متهم بر انکار قتل و اصرار فرزند ارشد مقتول، که خیلی هم به داییش شباهت داشت، بر قصاص متهم که روز به روز شدیدتر هم میشد و دال بر این بود که او روز به روز جای خالی پدر را شدیدتر احساس میکند. متهم همهی این روزها را در زندان گذراند و با روایتهای دیگری از رویداد آخر آشنا شد که هر چند در جزییات تفاوتهایی داشتند اما همهی آنها به طرز غریبی بر یک نتیجه اتفاق نظر داشتند. متاسفانه ممکن نشد که نظر او را در بارهی صحت و سقم این روایتها بپرسیم.
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir