کرمان
← همه اخبار

آوای ربنا با طعم ریحان
۱ مرداد ۱۳۹۲کد خبر: 141982۳
یادش به خیر همه عشق و شورمان این بود که ماه رمضان بیاید و افطاری را برویم خانه پدربزرگ تا روزه مان را روی سفره ای که عطر گل ریحان می داد باز کنیم،
مریم ورشوئی_این روزها وقتی صدای ربنای موذن از بلندگو های مسجد ها را می
شنوم، دلم می خواهد چمدانم را بر دارم بروم پس جاده ای که حالا در اعماق
بزرگراه ها غرق شده، پس کوچه ای که کودکان بازیگوش را گم کرده و خانه ای
که سالهاست درش بر پاشنه اش نچرخیده، می دانم که دیگر کسی درآن خانه نیست
تا در را برویم بگشاید و مانند آن روزها با فریادش اهل خانه را از آمدن
مسافری خسته خبر کند. با همه اینها نمی دانم آیا هنوز نشانی از آن خانه
باقی هست یا نه؟ اما می دانم که هنوز باغچه اش در خاطره ام پر از سبزی و
ریحان است؛ پر از گل های محمدی که مادربزرگ آنها را کاشته و پرورش داده
بود. هنوز خاطراتم آشیانه گنجشکانی است که در آسمان کودکی ام بال می زدند.
یادش به خیر همه عشق و شورمان این بود که ماه رمضان بیاید و افطاری را برویم خانه پدربزرگ تا روزه مان را روی سفره ای که عطر گل ریحان می داد باز کنیم،سفره ای که با نان و پنیر، خرما و سبزی، زولبیا و بامیه و آش همه را دور هم جمع می کرد. مادربزرگ سفره ترمه اش را روی تخت کنارحوض فیروزه ای پهن می کرد، هنوز صدای غلغل سماورش به گوشم می رسد. سجاده اش را کنار حوض پهن می کرد تا اول نمازش را بخواند بعد روزه اش را باز کند .رادیوی قدیمی پدربزرگ هم آن روزها زیباترین نغمه های معنوی را برایمان پخش می کرد ما که کوچک تربودیم اول روزه هایمان را باز می کردیم بعد نماز می خواندیم. واقعا دلم برای آن روزها تنگ شده است خصوصا برای آواز ابو عطای سحر خوانانی که یک ساعت پیش تر از اذان صبح در کوچه ها راه می افتادند تا مومنان در خواب مانده را بیدار کنند ؛ برخی هم با صدای بلند بانگ می زدند " سحر است، سحر است". هر وقت این صداها را می شنیدم دلم قوت می گرفت چون آن روزها از تاریکی شب می ترسیدم از صدای پاهایی ناشناس، اما وقتی آنها می خواندند می دانستم که کوچه و خیابان های تاریک دیگر امن هستند و دل های شیطانی جرات پا گذاشتن به آنجا را ندارند. یادش به خیر حالا به خودم می گویم کجاست آن روزها، کجاست آن کوچه و کجایند آن بچه ها، خدا می داند!
یادش به خیر همه عشق و شورمان این بود که ماه رمضان بیاید و افطاری را برویم خانه پدربزرگ تا روزه مان را روی سفره ای که عطر گل ریحان می داد باز کنیم،سفره ای که با نان و پنیر، خرما و سبزی، زولبیا و بامیه و آش همه را دور هم جمع می کرد. مادربزرگ سفره ترمه اش را روی تخت کنارحوض فیروزه ای پهن می کرد، هنوز صدای غلغل سماورش به گوشم می رسد. سجاده اش را کنار حوض پهن می کرد تا اول نمازش را بخواند بعد روزه اش را باز کند .رادیوی قدیمی پدربزرگ هم آن روزها زیباترین نغمه های معنوی را برایمان پخش می کرد ما که کوچک تربودیم اول روزه هایمان را باز می کردیم بعد نماز می خواندیم. واقعا دلم برای آن روزها تنگ شده است خصوصا برای آواز ابو عطای سحر خوانانی که یک ساعت پیش تر از اذان صبح در کوچه ها راه می افتادند تا مومنان در خواب مانده را بیدار کنند ؛ برخی هم با صدای بلند بانگ می زدند " سحر است، سحر است". هر وقت این صداها را می شنیدم دلم قوت می گرفت چون آن روزها از تاریکی شب می ترسیدم از صدای پاهایی ناشناس، اما وقتی آنها می خواندند می دانستم که کوچه و خیابان های تاریک دیگر امن هستند و دل های شیطانی جرات پا گذاشتن به آنجا را ندارند. یادش به خیر حالا به خودم می گویم کجاست آن روزها، کجاست آن کوچه و کجایند آن بچه ها، خدا می داند!
اشتراکگذاری:لینک کوتاه: https://kerman.hozehonari.ir/s/RJ2KYNT
نظرات
در حال بارگذاری…
منبع: kerman.hozehonari.ir